آن چه پيامبر از آن مي‌ترسيد!
در این مقاله به بررسی پديده نفاق از نگاه استاد شهيد، مرتضي مطهري میپردازیم
شنبه 15 اردیبهشت 1397    
بازدید: 195

آن چه پيامبر از آن مي‌ترسيد!

 

پديده نفاق از نگاه استاد شهيد، مرتضي مطهري

 

«المنافقون و المنافقات بعضهم من بعض يأمرون بالمنكر و ينهون عن المعروف و يقبضون أيديهم نسوا الله فنسيهم إن المنافقين هم الفاسقون».

كساني كه با تلاوت كلام الله مجيد آشنا هستند، مي‌دانند از جمله كلماتي كه در قرآن زياد به چشم مي‌خورد و به گوش شنيده مي‌شود، كلمه منافق يا صيغه‌هاي ديگري از همين ماده است؛ منافقون، منافقات يا خود كلمه نفاق؛ «فأعقبهم نفاقاً في قلوبهم»1 يا كلمه «نافقوا» كه باز به همين معناست و بعضي از صيغه‌هاي ديگر. به هر حال، يكي از مطالب و مسائلي كه در قرآن كريم مطرح است، بحث درباره منافقين است.

در قرآن در مقابل مؤمنين و موافقين، دو دسته مخالف وجود دارد؛ نه يك دسته. شايد اين از مختصات قرآن باشد و در هيچ كتاب آسماني در مقابل طبقه مؤمنين و موافقين، دو دسته مختلف را نام نمي‌برد؛ بلكه مجموعاً دو دسته‌اند؛ مردم، يا مؤمنند و يا كافر؛ نقطه مقابل مؤمن؛ اما قرآن مجيد، نقطه مقابل مؤمنين را دو دسته ياد مي‌كند؛ دسته‌اي كه گاهي آنها را كافران يا مشركان مي‌نامد و دسته ديگري كه آنها را منافقان مي‌داند و براي اينها حساب جداگانه‌اي باز كرده است؛ مثلاً مي‌فرمايد: «يا أيها النبي اتق الله و لا تطع الكافرين و المنافقين».2 اي پيامبر! تقواي الهي پيشه كن؛ پرواي خدا را داشته باش؛ پيروي نكن؛ اطاعت نكن؛ نپذير پيشنهاد‌هاي كافران و نه پيشنهادهاي منافقان را يا در جاي ديگر مي‌فرمايد: «ليعذب الله المنافقين و المنافقات و المشركين و المشركات».3 به هر حال حساب آنها را از حساب كافران و يا مشركان (كافر و مشرك به دو اعتبار گفته مي‌شود) جدا مي‌كند.

گاهي قرآن در بعضي از تعبيرات خود، به اينها با خشم بيشتري نگاه مي‌كند و اينها را مستحق عذاب بيشتري از كافران مي‌شمارد؛ چون در يك‌ جا مي‌فرمايد: «إن المنافقين في الدرك الأسفل من النار؛4 منافقان در پايين‌ترين و سخت‌ترين طبقات جهنم خواهند بود». پس معلوم مي‌شود كه اينها از نظر قرآن، از آن طبقه‌اي كه آنها را كافران مي‌نامد، وضع بدتري دارند.

هم‌بستگي ميان منافقين

قرآن، منافقين را - همان منافقيني كه در زمان خود رسول اكرم صلي‌الله‌عليه‌وآله بودند- به صورت افرادي جدا از هم نمي‌بيند؛ به صورت يك دسته متشكل و هم‌فكر كه در ميان آنها هم‌بستگي وجود دارد، مي‌بيند. آيه‌اي كه در ابتداي سخنم عرض كردم، همين مفهوم را مي‌رساند؛ آيه‌اي است در سوره توبه. در چند آيه بعد از آن مي‌فرمايد: «و المؤمنون و المؤمنات بعضهم أولياء بعض يأمرون بالمعروف و ينهون عن المنكر».5 مردان مؤمن و زنان مؤمن، حاميان يكديگر هستند؛ وابسته و پيوندخورده به يكديگر هستند؛ امر به معروف و نهي از منكر مي‌كنند. در مقابل، كافران را ذكر نمي‌كند؛ منافقان را ذكر مي‌كند. براي منافقان هم چنين وابستگي قائل است. گو اين‌كه كلمه «اولياء» را به كار نمي‌برد؛ ولي مي‌فرمايد: «بعضهم من بعض»؛ بعضي‌هاشان از بعضي هستند؛ يعني اينها از يكديگر هستند. اين تعبير هم‌بستگي از تعبير «بعضهم اولياء بعض»، اگر بيشتر نباشد، كمتر نيست؛ چون در برخي ديگر از آيات قرآن، اين تعبير هست و مفسرين اين چنين مي‌فهمند كه اينها آن چنان به يكديگر وابسته هستند كه يكي هستند. مفهوم «بعضهم من بعض»، اتحاد و يگانگي را مي‌رساند كه بالاتر از مفهوم حامي بودن و ناصر بودن است؛ نقشه و عملشان، درست ضد عمل مؤمنين است.

به هر حال آياتي كه در قرآن، راجع به منافقين است، زياد است. اساساً ما يك سوره در قرآن داريم به نام سوره منافقون كه بعد از سوره‌ جمعه است. «إذا جاءك المنافقون قالوا نشهد أنك لرسول الله و الله يعلم أنك لرسوله و الله يشهد ان المنافقون لكاذبون»؛6 يك عده مردم منافق و دورو، پيش تو مي‌آيند؛ تظاهر به اسلام و ايمان مي‌كنند؛ مي‌گويند: شهادت مي‌دهيم كه تو پيغمبر خدا هستي. خدا مي‌داند كه تو پيغمبري و خدا شهادت مي‌دهد كه اين منافقين اعتراف ندارند و دروغ مي‌گويند!

آياتي كه كلمه منافق و منافقات در آن نيست و درباره منافقين است، زياد است و جالب اين است كه همين طور كه در مؤمنين، قرآن هم مردها را ذكر مي‌كند و هم زنان را، در منافقين هم زنان را به حساب مي‌آورد.

عصر ما، عصر نفاق

حال چگونه است كه قرآن، اين‌همه روي مسئله نفاق، تكيه كرده است؛ به ويژه در كتب آسماني پيشين، يا اسمي از منافقين نيست، يا اگر هست، بسيار كم است. براي اين است كه هرچه بشر، بدوي‌تر و از تمدن دورتر بوده، در درجات پايين‌تر، زندگي مي‌كرده، از صراحت بيشتري برخوردار بوده است؛ يعني آن چه كه در درون داشته است، از فكر و احساسات و عواطف و از رغبات و بي‌ميلي‌ها، از مهرباني‌ها و خشم‌ها و از ايمان‌ها و بي‌ايماني‌ها، هرچه داشته، همان را ظاهر مي‌كرده است و هرچه بشر، پيش رفته، تكامل پيدا كرده (نمي‌خواهم بگويم خود اين يك تكامل است؛ ولي از تبعات تكامل است)، قدرتش بر تصنع هم - كه نفاق، نوعي تصنع است - افزايش پيدا كرده است؛ كما اين‌كه اگر ما، مردم عصر خودمان را با مردم صدر اسلام مقايسه كنيم، نفاق، هزاران درجه بيشتر شده است. يك وقتي من با خودم فكر مي‌كردم كه اساساً اگر عصر ما را از نظر انساني - نه از نظر صنعتي- بخواهند ارزيابي كنند، اگر يك جنبه انساني را بخواهند ملاك و مشخص عصر و زمان ما قرار بدهند، بايد بگويند عصر نفاق! اگر بگويند در عصر ما، بزرگ‌ترين ماشيني كه ابتكار و اختراع شده، چه ماشيني است؟ به نظر من، ماشين قلب حقايق است؛ اين‌كه بشر اين ‌همه توانايي پيدا كرده است كه حقايق را وارونه جلوه بدهد.

لغت نفاق

كلمه «نفق» در قرآن آمده است: «إن تبتغي نفقاً في الأرض او سلما في السماء».7 از اين‌جا ما مي‌توانيم ريشه لغت را پيدا كنيم. اهل لغت مي‌گويند: نفق، يعني راه؛ البته راه‌هاي مخفي و پنهاني.

يادم هست وقتي ما شرح نظام (كتابي است در صرف و نحو، مقارن با سيوطي؛ طلبه‌هايي كه مقدمات عرب را مي‌خوانند، يكي از كتاب‌هايي كه در صرف و نحو مي‌خوانند، شرح نظام است) مي‌خوانديم، در آن‌جا به لغتي برخورد كرديم و بعد در كتاب‌هاي لغت ديديم و آن، لغت «نافقاء» بود. در آن‌جا اين ‌جور معني كرده بود: موش صحرايي، سوراخ خودش را كه در صحرا مي‌كند، يك احتياطي مي‌كند براي نجات از دشمن و يك در براي سوراخ و آغل خودش باز مي‌گذارد كه همان در معمولي رفت و آمد است كه بايد برود و بيايد؛ ولي بعد در ته آن و در يك نقطه دوردستي كه از اين دروازه آشكار، دور است، از زير زمين به طرف بالا مي‌كند و مي‌كند تا سقف را به كف زمين، نزديك مي‌كند؛ اما آن ‌قدر نمي‌كند كه سوراخ بشود؛ بلكه يك قشر نازكي باقي مي‌گذارد و نه آن ‌قدر نازك كه خود قشر خراب بشود؛ بلكه در اين حد كه اگر روزي خطري از در پيدا شد، حيوان درنده‌اي از اين در وارد شد و خطر ايجاد كرد، او بتواند با سرش محكم بزند و اين قشر، خراب بشود. اين‌ كه از اين در وارد مي‌شود، او از آن در خارج ‌شود. عرب به اين مي‌گويد «نافقا»؛ يعني يك راه مخفي دروني سرپوشيده‌اي كه براي دنياي موش صحرايي، جزء اسرار نظامي است و دشمن از آن باخبر نيست؛ ولي يك چنين راه احتياطي، براي خودش باز گذاشته است.

در لغت هم وقتي ما نگاه مي‌كنيم كه منافق را چرا منافق مي‌گويند، مي‌بينيم گفته‌اند: براي اين‌كه دو در براي خودش قرار داده؛ يك در ورودي كه از آن در، به اسلام وارد مي‌شود و يك در خروجي كه بايد فرض كنيم در پنهاني است؛ از يك در وارد و از در ديگر، خارج مي‌شود.

تعريف منافق

از همين‌جا ضمناً تعريف منافق معلوم مي‌شود. مؤمني داريم؛ كافري داريم و منافقي. مؤمن، كسي است كه واقعاً از عمق دل خودش، به حقيقت اسلام، ايمان دارد و اقرار و اعتراف هم دارد؛ در دل، مؤمن است؛ در زبان و عمل هم مؤمن است؛ در احساسات هم مؤمن است؛ در تظاهرات ظاهري هم مؤمن است؛ اما كافر كسي است كه مخالف است؛ در باطن، مخالف است؛ در ظاهر هم مخالف است. مي‌گويد: من خدا را قبول ندارم. خدا را قبول ندارد و مي‌گويد هم كه خدا را قبول ندارم. پيغمبر را قبول ندارد؛ مي‌گويد هم پيغمبر را قبول ندارم. قرآن را قبول ندارد؛ مي‌گويد هم قبول ندارم. صريح است. كافر است و يك كافر صريح؛ يعني يك‌رو؛ يك ‌رو بيشتر ندارد. ظاهرش همان را مي‌گويد كه باطنش مي‌گويد و باطنش همان را مي‌گويد كه ظاهرش مي‌گويد.

اما منافق. منافق، كسي است كه فكر و انديشه‌اش يك‌جور مي‌گويد؛ زيانش جور ديگر؛ درست بر ضد آن. احساسات و عواطفش در يك جهت است؛ ولي تظاهرات ظاهري‌اش در جهت ديگر. در دل، خدا را قبول ندارد؛ اما متظاهر به خداپرستي است. پيغمبر را قبول ندارد؛ اما متظاهر به احترام به پيغمبر است. قرآن را قبول ندارد؛ اما متظاهر احترام به قرآن است. علي را قبول ندارد؛ اما متظاهر به احترام به علي است و همين‌طور همه مقدسات دين. پرده‌اي بر روي كفر خودش كشيده است. بنابراين، نفاق يعني كفر در زير پرده. منافق، يعني كافري كه كفر خودش را در پشت پرده، مخفي نگه داشته است.

خطر نفاق

اميرالمؤمنين عليه‌السلام در نامه‌اي كه به محمدبن أبي‌بكر - وقتي او را والي مصر كرده بود، نوشته‌اند - مي‌فرمايد: من از پيغمبر اكرم صلي‌الله‌عليه‌وآله اين حديث را شنيدم؛ پيغمبر نسبت به آينده امت، اظهار نگراني مي‌كرد و مي‌گفت: «من از منافقان، نگرانم. پيغمبر از آينده امت خودش اظهار نگراني مي‌كرد؛ ولي نه از ناحيه كافران؛ از ناحيه كساني كه اسلام را به ظاهر قبول كرده‌اند و در باطن، قبول نكرده‌اند. عبارت حضرت اين است كه پيغمبر مي‌فرمود: «إني لا أخاف علي امتي مؤمناً و لا مشركاً اما المؤمن فيمنعه الله بإيمانه و اما المشرك فيقمعه الله بشركه و لكن اخاف عليكم كل منافق الجنان عالم اللسان»؛8 من از مؤمنين بر امتم بيم ندارم؛ از مشركين هم بر امتم بيم ندارم. خدا مؤمن را به موجب همان ايمانش، باز مي‌دارد؛ يعني ايمان مؤمن، به او اجازه نمي‌دهد كه خطري براي اسلام به وجود بياورد. مشرك هم چون متظاهر به شرك خودش است، خدا به همين موجب، او را مي‌كوبد. آن‌كه من از او بر شما بيمناكم، منافق است كه زبانش دانا و متظاهر است و به خير و اسلام مي‌چرخد؛ بلكه همه تظاهراتش، تظاهرات اسلامي است؛ اما دلش به سوي ديگران است.

از اين‌جا انسان مي‌فهمد كه خطر منافق و نفاق، چقدر بزرگ است! وقتي قرآن را نگاه مي‌كنيم، مي‌بينيم تكيه عظيمي دارد راجع به نفاق و منافق. آياتش را جمع‌آوري نكرده‌ام؛ ولي زياد است. مي‌بينيم پيغمبر اكرم صلي‌الله‌عليه‌وآله هم مي‌گويد: من از كس ديگري، حتي از مشركان و كافران بر امت خودم بيم ندارم؛ ولي از منافقان، از مسلماناني كه متظاهر به اسلامند، ولي مُدلّس، رياكار، متظاهر و دكان‌دار هستند و باطن و عمق دلشان، به اسلام، ايمان نياورده است، من از اينها بر دين خودم مي‌ترسم.

انسان‌ها مثل عبارت‌ها

انسان مثل عبارت است؛ بعضي از الفاظ و عبارت‌ها در معني خودش صريح است؛ يعني انسان وقتي كه جمله را مي‌خواند، مي‌فهمد مقصود چيست. بعضي جمله‌ها، عبارت‌هاي مُعقّد و پيچيده‌اند. وقتي كه شما يك بيت يا يك رباعي از شعرهاي سعدي را مي‌خوانيد، در كمال صداقت و وضوح، معني خودش را از لفظ نشان مي‌دهد؛ اما بعضي از اشعار، ممكن است كه در نهايت بلاغت هم باشد، خيلي معني دقيق و رقيقي هم داشته باشد، اما معقد و پيچيده است. لفظ، معني را آن‌طور كه بايد، نشان نمي‌دهد. بعضي از عبارت‌ها هم اساساً معما هستند و انسان نمي‌فهمد كه اصلاً مقصود از آنها چيست و گوينده چه مي‌خواسته بگويد. بعضي از عبارت‌ها، ظاهري دارند و باطن ديگري. انسان نگاه مي‌كند؛ اول يك معنا از آن مي‌فهمد؛ ولي وقتي خيلي در آن دقت مي‌كند، مي‌بيند مقصود ديگري داشته است؛ غير از آن چه ظاهر مي‌فهماند.

انسان‌ها درست مثل عبارت‌ها هستند. ظواهر انسان‌ها، با منويات آنها، حكم لفظ و معنا را دارد. پس نقطه مقابل نفاق چيست؟ صراحت و صداقت. آن چه كه اسلام از يك نفر مسلمان مي‌خواهد، صراحت و صداقت است كه صريح باشد؛ مثل استعاره بالكنايه و جمله كنايي نباشد؛ راست باشد و دروغ نباشد؛ چون در هر نفاقي، دروغ هم مستتر است. البته دروغ‌ها را ما اغلب در لفظ مي‌گوييم؛ ولي نفاق، گاهي دروغش در لفظ است و گاهي در تظاهر و عمل. انسان خودش را آن چنان نشان مي‌دهد كه نيست. يك ‌جور مي‌نماياند و جور ديگري است. مثل معروفي است؛ مي‌گويند: «جوفروشي و گندم‌نمايي»؛ انسان، جوفروش باشد؛ ولي گندم نشان بدهد.

اما خطر نفاق. خيال نمي‌كنم ديگر ترديدي باشد در اين جهت كه خطر نفاق، از خطر كفر، خيلي بيشتر و افزون‌تر است؛ براي اين ‌كه نفاق، همان كفر است؛ ولي در زير پرده. حال تا اين پرده دريده بشود و آن چهره كريه كفر ظاهر بشود، چقدر نفوس، فريب خورده و گمراه شده‌اند!

علت تفاوت پيشروي علي(ع) و پيامبر(ص)

چرا وضع پيشروي اميرالمؤمنين علي عليه‌السلام نسبت به پيغمبر اكرم صلي‌الله‌عليه‌وآله فرق داشت؟ از نظر ما شيعيان كه علي و تاكتيك علي با پيغمبر فرقي نداشت؛ ولي چطور است كه پيغمبر با اين سرعت پيشروي مي‌كند و دشمن را يكي بعد از ديگري ساقط مي‌كند؛ ولي علي عليه‌السلام وقتي كه با دشمنانش روبه‌رو مي‌شود، سخت دچار و گرفتار است؛ آن پيشروي برايش نيست و در مواقع زيادي، از دشمن شكست مي‌خورد؟ چرا؟ براي اين‌كه پيغمبر با كساني مي‌جنگيد كه آنها كافر بودند. منافقين زمان پيغمبر، در زماني بودند كه نطفه نفاق تازه داشت بسته مي‌شد كه علي عليه‌السلام بعدها مواجه با همين‌ها شد؛ ولي علي عليه‌السلام از اول با منافقين طرف بود.

پيغمبر با ابوسفيان طرف است؛ ابوسفياني كه كفر صريح و روشن است؛ ابوسفياني كه با «لا اله الا الله» مخالفت مي‌كند و «اعل هبل» (زنده باد هبل) مي‌گويد. واضح است كه «اعل هبل» با «لا اله الا الله» نمي‌تواند بجنگد. جاذبه «لا اله الا الله» كجا، جاذبه «اعل هبل» و از اين مزخرفات كجا؟ اما معاويه، همان ابوسفيان است؛ منويات، همان منويات است؛ مقصود، همان مقصود است؛ راه، همان راه است؛ هدف، همان هدف است؛ ولي شعارش، همان شعار علي عليه‌السلام است و احياناً در مواقعي داغ‌تر! خودش را مدافع توحيد و لا اله الا الله و اسلام و قرآن معرفي مي‌كند. شعاري كه با آن به جنگ اميرالمؤمنين عليه‌السلام مي‌آيد، آيه قرآن است: «و من قتل مظلوماً فقد جعلنا لوليه سلطاناً فلايسرف في القتل انه كان منصوراً».9 حالا چقدر ديده تيزبين مي‌خواهد كه در زير اين آيه كه معاويه آورده، خط «اعل هبل» را بخواند و بگويد اين همان «اعل هبل» است! لفظش اين است؛ معني، همان معني است. خيلي نفوذ عميق و بصيرت فوق‌العاده‌اي مي‌خواست.

دليلش خيلي واضح است؛ داستان قرآن بر نيزه كردن. آيا چنين نقشه‌اي بر سر راه پيغمبر بود كه يك كسي بيايد قرآن بر نيزه كند، بگويد بين ما و شما قرآن؟ اين از قطعيات تاريخ است. علي عليه‌السلام وقتي كه با معاويه روبه‌رو مي‌شود، مرتب پيك مي‌فرستد و نامه مي‌نويسد كه ما مسلمانيم؛ شما هم مسلمانيد. دو فرقه مسلمان با يكديگر روبه‌رو شده‌اند؛ بين ما و شما، كتاب خداست؛ بياييم ببينيم هرچه قرآن مي‌گويد، به آن عمل كنيم. هرچه علي عليه‌السلام پيشنهاد كرد، اينها گوش نكردند. معلوم بود آنها با قرآن كاري ندارند؛ ولي آن لحظات آخري كه اين مرد، شكست را براي خودش قطعي مي‌بيند كه چند لحظه بيشتر تا شكست باقي نيست، فوراً نيرنگ مي‌زند. نوشته‌اند پانصد قرآن بر نيزه كردند. حالا شما ببينيد چقدر بايد فكر، عالي و ايمان، محكم باشد كه وقتي علي عليه‌السلام به او مي‌گويد: بزن، اين تظاهر به قرآن است، عليه خود قرآن، اين كاغذ است، او دروغ مي‌گويد، انسان اطاعت كند و بزند. گفتند: تو مي‌گويي ما با قرآن بجنگيم؟ ما هرگز با قرآن نمي‌جنگيم؛ ما تا حالا در راه قرآن مي‌جنگيديم؛ ولي حالا كه با قرآن روبه‌رو شديم، نمي‌جنگيم؛ محال است؛ اصلاً اگر يك لحظه اين جنگ ادامه پيدا كند، حرام است. فرمود: شما نمي‌خواهيد بجنگيد، بگذاريد آنهايي كه مي‌جنگند، بجنگند. گفتند: اين عمل حرام است؛ يك لحظه هم ادامه پيدا كند، حرام است. فوراً دستور بده مالك اشتر برگردد!

جنگ تنزيل و جنگ تأويل

جمله‌اي دارد اميرالمؤمنين؛ اين جمله از مسلمات تاريخ است كه اميرالمؤمنين عليه‌السلام در همان جريان صفين و جمل و غيره، مي‌فرمود: «پيغمبر بر تنزيل مي‌جنگيد و من بايد بر تأويل بجنگم»! دشواري كار علي عليه‌السلام همين‌جاست. پيغمبر با تنزيل مي‌جنگيد؛ ‌يعني با دشمن روبه‌رو بود يا مي‌خواست روبه‌رو بشود. آيه‌اي در مورد معين نازل مي‌شد؛ در همان موردي كه آيه نازل مي‌شد، همه مسلمين مي‌دانستند كه اين آيه قرآن، مال همين جاست؛ مي‌رفتند و مي‌جنگيدند. ديگر براي كسي، شك وشبهه‌اي باقي نمي‌ماند؛ اما علي بايد با تأويل بجنگد؛ يعني آيه قرآن، همين آيه قرآن است؛ اما شأن نزول، آن شأن نزول نيست؛ مربوط به زمان پيغمبر است. روح، همان روح است؛ روح، همان دستور است؛ ولي شكل، فرق كرده است. علي بايد با تأويل بجنگد. تأويل از ماده «اول» است و «اول» يعني رجوع. اين‌كه مي گويد من به تأويل بايد بجنگم، يعني اين چيزي كه الان من بايد با او بجنگم، ظاهر و شكلش نيست؛ اما روح و معني و برگشتش همان است. ظاهر اين مي‌گويد آيه قرآن؛ اما روح و باطن و معنايش همان كفر است. يعني من با نفاق بايد بجنگم. دشواري كار من اين است كه با نفاق و منافق بايد بجنگم. اين است كه كار من را خيلي سخت و دشوار كرده است.

ابزار منافق

ابزار منافق چيست؟ ‌نمي‌شود منافق را در دنيا از ميان برد؛ هست. بشر است؛ منافق مي‌شود. بشر وقتي در جامعه‌اي قرار گرفت و ديد اگر بخواهد بر خلاف اصولي كه مردم جامعه به آن اعتقاد دارند، تظاهر كند، جامعه، او را در هم مي‌كوبد، فوراً تظاهر مي‌كند؛ به همان لباس درمي‌آيد؛ ولي جامعه بايد خودش آگاه باشد و گول تظاهر و فريب را نخورد. باز اين ‌جاست كه ما مي‌بينيم پيغمبر اكرم از آن طرف راجع به خطر نفاق، شديداً اظهار نگراني مي‌كند و ‌از طرف ديگر، راجع به اين كه امتش جاهل باشند و تجزيه و تحليل نداشته باشد و در مسائل، غور نكنند، اظهار نگراني مي‌كند.

خيلي عجيب است! پيغمبر از دو چيز، اظهار نگراني كرده است؛ از نفاق و منافق و ديگر اين ‌كه توده امت، جاهل و نادان باشند. در آن‌جا فرمود: «إني لا أخاف علي امتي مؤمنا و لا مشركا» تا آن‌جا كه فرمود: «و لكني أخاف عليكم كل منافق الجنان عالم اللسان». در اين‌جا مي‌فرمايد: «إني لا أخاف علي امتي فقر و لكن أخاف عليهم سوء التدبير»؛ من از فقر و نداشتن ثروت بر امتم بيمناك نيستم؛ يعني كمي ثروت، امت من را از پا در نمي‌آورد؛ آن چيزي كه من از آن نگران هستم، فقر معنوي و فكري و فقر انديشه است. اگر غناي انديشه باشد، ثروت مي‌آيد؛ اما ولو ثروتشان از دنيا بگذرد - مثل ثروت امروز كشورهاي اسلامي كه همين نفت، بزرگ‌ترين منبع ثروت دنياست و بيشترش در كشورهاي اسلامي است - ولي فقر انديشه داشته باشند، فايده‌اي به حالشان نخواهد داشت. حالا اگر اين دو خطر با هم پيدا بشوند، يعني از يك طرف، منافق‌ها، بي‌دين‌هاي متظاهر زيرك، متظاهرها و رياكارها و مدلس‌ها پيدا بشوند و از طرف ديگر، مردم، جاهل و نادان

باشند، آنها، اينها را ابزار خودشان قرار مي‌دهند.10

--------------------------------------------

پي‌نوشت:

1. توبه، آيه 77.

2. احزاب، آيه 1.

3. احزاب، آيه 73.

4. نساء، آيه 145.

5. توبه، آيه 71.

6. منافقون، آيه 1.

7. انعام، آيه 35.

8. نهج البلاعه، نامه 27.

9. اسراء، آيه 33.

10. اين سخنراني، حدود سال 1350، ظاهراً در مسجد الجواد تهران، ايراد شده است.

سوتيتر

در لغت وقتي ما نگاه مي‌كنيم كه منافق را چرا منافق مي‌گويند، مي‌بينيم گفته‌اند: براي اين‌كه دو در براي خودش قرار داده؛ يك در ورودي كه از آن در، به اسلام وارد مي‌شود و يك در خروجي كه بايد فرض كنيم در پنهاني است؛ از يك در وارد و از در ديگر، خارج مي‌شود

انسان‌ها درست مثل عبارت‌ها هستند. ظواهر انسان‌ها، با منويات آنها، حكم لفظ و معنا را دارد. پس نقطه مقابل نفاق چيست؟ صراحت و صداقت. آن چه كه اسلام از يك نفر مسلمان مي‌خواهد، صراحت و صداقت است كه صريح باشد؛ راست باشد و دروغ نباشد

اين‌كه علي مي‌گويد من با تأويل بايد بجنگم، يعني اين چيزي كه الان من بايد با او بجنگم، ظاهر و شكلش نيست؛ اما روح و معني و برگشتش همان است. ظاهر اين مي‌گويد آيه قرآن؛ اما روح و باطن و معنايش همان كفر است. يعني من با نفاق بايد بجنگم. دشواري كار من اين است كه با نفاق و منافق بايد بجنگم

خيلي عجيب است! پيغمبر از دو چيز، اظهار نگراني كرده است؛ از نفاق و منافق و ديگر اين ‌كه توده امت، جاهل و نادان باشند. من از فقر و نداشتن ثروت بر امتم بيمناك نيستم؛ يعني كمي ثروت، امت من را از پا در نمي‌آورد؛ آن چيزي كه من از آن نگران هستم، فقر معنوي و فكري و فقر انديشه است

 
---
 
 
 
 
 
 
mehrab motavally