ادب زیارت
در زيارت، بيش از فلسفه و برهان، عشق و شور و محبت نهفته است.
شنبه 12 خرداد 1397    
بازدید: 666

ادب زيارت

 
 

«زيارت»، قلمروِ «دل» و وادىِ «محبت»

در بحث «زيارت» پيش از آنكه استدلال شود كه چرا بايد رفت و رفتن به زيارت را چه سود؟ اگر شناختى محبت‌آور، نسبت به صاحبان «مزار» باشد، جايى براى اين سؤال و استدلال باقى نمى‌گذارد.

در زيارت، بيش از فلسفه و برهان، عشق و شور و محبت نهفته است.

بيش از آنكه «عقل»، محاسبه كرده و دريابد كه چرا؟ «دل»، فرمان داده و زائر را به مزار رسانده است.

وادى زيارت، بيش و پيش از آنكه وادى معقولات و محاسبات عقلى باشد، وادىِ دل و جذبۀ درون است.

زائر، اگر بداند و بشناسد كه مورد زيارت «كيست؟».. ديگر نمى‌پرسد: «كجاست؟».. به راه مى‌افتد و همچون خضر، به‌دنبالِ آب حيات، و همچون موسى(ع) در پىِ «عبد صالح» روان مى‌گردد تا برسد و بيابد و بهره برگيرد و كامياب شود

«زيارت»، از اين مقوله است، پيوند قلبى است، محبت و علاقه است.

آنچه زائر را به پيمودن راه‌ها و طى مسافت‌ها و رنج سفر و بيم باديه و استقبال از خوف و خطر وا مى‌دارد، كشش درونى و علاقۀ قلبى اوست. و اگر عشق آمد، خستگى رخت بر مى‌بندد اگر محبت در كار بود، ملال، متوارى مى‌شود.

آنچه در راه طلب خسته نگردد هرگز

پاى پر آبله و باديه‌پيماى من است

«عشق»، معمار جان و جهان

شوق، انسان راكد را حركت مى‌بخشد و ساكن را «مهاجر» مى‌كند و «عافيت طلب» را باديه‌پيما مى‌سازد.

براى تحليل زيارت، نبايد خيلى سراغ برهان علمى رفت «راه علمى»، فقط مى‌تواند روشنگر باشد، ولى راه معنى و دل و عشق، هم روشنى است و هم گرمابخش. بخصوص اگر عشق راستين به خدا باشد كه معشوق كامل و محبوب مطلق است و پيوند با او، سوزنده و سازنده است. به فرمودۀ اميرالمؤمنين:

«حُبُّ اللهِ نارٌ لا تمرّ عَلى شَىْءٍ الاّ احْتَرقَ وَ نُورُ اللهِ لا يَطّلِعُ عَلى شَىْءٍ إلاّ أَضاءَ». 1

«محبتِ‌خدا آتشى است سوزان و نور خدا، فروغى است روشنگر».

مى‌بينيم كه در بيان امام، محبّت هم سوزاننده و هم روشنى بخش معرّفى شده است.

«پروردۀ فيضِ نگاه»، از آتشى شعله‌ور است كه بيان كردنى نيست. به گفتۀ اقبال:

«سخن از تاب و تبِ شعله، به خس نتوان گفت...».

و به قول «امرسن»:

«يك قلب مى‌تواند هزار سال فكر خود را به‌كار برد، ليكن به قدر آنچه عشق، يك روز ياد مى‌دهد، كسب نتواند كرد». 2

عشق، معلم انسان است.

عشق، معمار عالم است.

عشق، آباد كنندۀ دل است. «عشق، وسيله‌اى است كه تمام دردسرهاى كوچك را به يك دردسر بزرگ تبديل مى‌كند».

عشق، تحمل را مى‌افزايد.

ناز پرورد تنعم نبرد راه به‌دوست

عاشقى شيوۀ رندان بلاكش باشدداغ محبت خدا و رسول را بر سينه داشتن، همراه است با رنج‌ها و مشقت‌هايى كه در راه اين محبت است. مگر مى‌توان از دشت‌ها به‌سوى خانه و ديار محبوب، گذر كرد و تيغ بيابان و خار مغيلان را در پاى نديد؟!

شيعۀ على بودن، همراه است با محروميت چشيدن‌ها و سختى كشيدن‌ها و بلاها و محنت‌ها. اين خصيصۀ عشق است... و صد البته كه همۀ اين‌ها در راهِ «دوستى»، روا و شيرين است، و «هرچه از دوست مى‌رسد نيكوست».

بعضى‌ها خدمت ائمه مى‌رسيدند و ابراز مى‌كردند كه: ما، شما اهل‌بيت را دوست مى‌داريم و آنان پاسخ مى‌دادند كه: پس آمادۀ سختى باشيد و تن‌پوشى از فقر و محروميت براى خود آماده سازيد:

(مَنْ أَحَبّنا أَهلَ البيتِ فليُعِدَّ لِلْفَقرِِ - أوْ لِلْبَلاءِ - جِلباباً). 3

به قول معروف:

«البَلاء لِلولاء».

دلدادۀ محبت خدا و اولياى خدا، سر بر كف مى‌نهد و در كوى دوست مى‌رود و راضى است به هرچه كه او بپسندد. چه راحت، چه رنج، چه غم و چه شادى. به‌قولِ بابا طاهر:

من از درمان و درد و وصل و هجران

پسندم آنچه را جانان پسندد عشق، نوازش‌هايى در صورتِ «بلاء»، و رحمت‌هايى به صورتِ «رنج» به دنبال دارد كه براى عاشق، سازنده و كمال‌آور است و خود، نشانۀ توجه و عنايتِ محبوب به محبّ است.

اگر با ديگرانش بود مِيْلى

چرا جام مرا بشكست ليلى؟

در يك كلمه، جوهر ناب زندگى، و روح حيات، عشق و محبت است و زندگى بى‌محبت، خشك و سرد و بى‌روح است. منتها بايد محبوب‌ها و معشوق‌ها، شايستۀ محبت و عشق باشند و ارزش آن را داشته باشند كه انسان، عشقش را به پاى آنان نثار كند و «دل» را خانۀ «حبّ» آنان سازد. معشوق‌هاى برين، در فرهنگ دينى، خدا و رسول و ائمۀ معصومين و پاكمردان و صديقان و شهيدانند كه لايق محبت‌اند. دين هم بر پايۀ محبت مى‌چرخد و اساساً به تعبير امام‌صادق(ع) دين، چيزى جز محبّت نيست: «

هَلِ الدّينُ إِلاّ الحُبُّ ». 4

ولى روشن است كه اگر محبت آمد، به دنبالش، طاعت و عبادت و عبوديت و همرنگ شدن با محبوب و سنخيت يافتن با معشوق و حركت در راستاى خواستۀ او و عمل بر طبقِ رضاىِ حق و... همه و همه به دنبال مى‌آيد. محبتى كارساز است كه از قلب به اندام سرايت كند و از درون، اعمال برون را كنترل و هدايت نمايد.

«محبت»، پشتوانۀ «زيارت»

آنكه عشق و شوق داشته باشد، به زيارت هم مى‌رود.

براى عاشقِ شائق، نه‌تنها خودِ محبوب، جالب و جاذب است، بلكه هر چيزى هم كه به گونه‌اى رنگ تعلّق و رايحۀ انتساب به او را داشته باشد، مطلوب و جاذبه‌دار است و دلداده را به‌سوى خود مى‌كشد.

در زيارت چنين است. چگونه مى‌شود كه عاشق خدا و دوستدار پيامبر و اهل‌بيت، و محبّ صالحين و صديقين و شهدا و اولياءالله، شوق ديدار خانۀ خدا و بيت‌الله و مزار و مرقد و خانه و شهر و ديار معشوق را نداشته باشد و شيفتۀ ديدار كعبه و مدينه و مزار ائمه و قبور صالحين و شهرهاى خاطره‌آميز و شوق‌انگيزى كه ريشه در فرهنگ دينى ما دارد نباشد؟!

به گفتۀ مرحوم علامۀ امينى:

«اگر مدينۀ منوره، حرم محترم الهى شمرده شده و در سنت نبوى، براى مدينه و خاكش و اهلش و مدفونين آنجا ارزش‌هاى فراوان بيان شده است، به‌خاطر همان انتساب به خدا و پيامبر است و بر مبناى همين اصل، هر چيز ديگرى هم كه نوعى تعلق و انتساب به پيامبران و اوصياء و اولياى الهى و صديقين و شهدا و افراد مؤمن دارد ارزش پيدا مى‌كند و شرافت مى‌يابد...». 5

زيارت، مى‌تواند نمودى از احساس شوق درونى انسان باشد.

نشانى از محبّت و دليلى بر عشق و علامتى از تعلق خاطر باشد.

زيارت، زبانِ علاقه و ترجمان وابستگى قلبى است.

براى عاشق، حتى خانه‌اى كه روزى معشوق در آن ساكن بوده، كوچه‌اى كه روزى دلبر از آن گذشته، زمينى كه بر آن قدم نهاده، شهرى كه روزى در آنجا مى‌زيسته، سنگى كه دست محبوب به آن خورده، لباسى كه بر اندام او بوده، كفشى كه در پايش بوده، دلربا و جاذب است، دوست داشتنى و شوق‌انگيز است.

شعرى منسوب به «مجنون» است كه دربارۀ «ليلى» گفته است:

أَمُرّ عَلَى الدّيار، ديارِ ليلى

يعنى: از ديار ليلى مى‌گذرم، اين ديوار و آن ديوار را مى‌بوسم، علاقۀ به ديار ليلى دلم را تسخير نكرده است، بلكه آن كسى كه در آن سكونت دارد، مرا مفتون خود ساخته است. مى‌بينم كه جاذبۀ شهر، به‌خاطر حضور ليلى در آن است.

در زيارت و مزار، مسأله در ظاهرِ سنگ و چوب و آجر و آهن و ضريح و ساختمانِ مزار و گنبد و گلدسته و رواق و... خلاصه نمى‌شود، تا به زيارت و بوسيدن و تقديس اينها اشكال شود، بلكه نقش عمده با آن محبت و شناخت و معنويت و عشقى نهفته است كه در وراى اينهاست كه حتى به اينها، معنى و جهت و قداست و حرمت بخشيده است.

وقتى قلب، در گرو يك عشق بود، صاحبِ آن دل، از نام و ياد و لباس و دستمال و كفش و كوچه و شهر محبوب، خوشش مى‌آيد و لذت مى‌برد و همۀ اينها برايش جاذبه دارد و در هر يك از اينها عكس رخ يار را مى‌بيند.

با محبت وافر و علاقه و احساسى كه به حضرت محمد٩ داريم، اگر با خبر شويم كه در جايى ردّپايى و نشانى از آن حضرت باقى است، آيا شوق ديدنش را نخواهيم داشت؟ «مقام ابراهيم» در مسجدالحرام، براى حاجى چرا آنقدر خاطره به‌همراه دارد؟ جز اين است كه سنگى است كه حضرت‌ابراهيم در بالا بردنِ ديوارۀ كعبه، به كمك پسرش اسماعيل، آن را زير پا مى‌گذاشته است و جاى قدم او بر سنگ باقى است؟!

مى‌بينم كه وادى زيارت، وادى عشق و علاقه و عرفان است. در قلمرو دل، گاهى پاى عقل هم مى‌لنگد و وقتى عشق فرمان مى‌دهد، عقل چاره‌اى جز تسليم و فرمانبردارى ندارد.

مرحوم علامۀ امينى نقل مى‌كند كه:

«...فقيه و اديب بزرگوار اهل‌سنت، «تاج‌الدين فاكهانى» (وفات ٧٣۴) به دمشق رفت و در آنجا به قصد زيارت كفش پيامبر كه در «دارالحديث الأشرفيّه» است رفت. وقتى كفش را ديد، افتاد و شروع به بوسيدن كرد و صورتش را بر آن مى‌ماليد و اشك شوق از ديدگانش جارى بود و شعرى به اين مضمون را مى‌خواند: اگر به مجنون گفته شود: ليلى و وصال و ديدار او را مى‌خواهى، يا دنيا را و آنچه در آن است؟ او در جواب خواهد گفت: غبارى از خاك كفش ليلى، برايم محبوب‌تر و براى دردهاى من شفا بخش‌تر است...». 6

آرى... وقتى عشق در كار باشد، خاكِ رهِ دوست را بايد سرمۀ چشم نمود و براى عاشق، آنچه ارزشمند است، محبوب و ديدار او و هر چيزى است كه منتسب به اوست.

برادرانه بيا قسمتى كنيم رقيب جهان

وهرچه در آن‌است از تو، يار ازمن

اين يك طرف قضيه است، كه محبت، انسان را به زيارت وا مى‌دارد.

سوى ديگر قضيه آن است كه «زيارت»، محبت و شناخت مى‌آورد و از آن جهت، عاملى سازنده و تربيت كننده است.

«زيارت»، زمينه‌ساز معرفت و محبت

گفتيم كه معرفت و عشق، پاى را به رفتن مى‌گشايد و «دوستى» به «ديدار» مى‌انجامد.

گاهى جريان، بر عكس اين است.

يعنى «ديدن»، «دوست داشتن» را به‌دنبال دارد و ديدار، عشق مى‌آفريند و «زيارت» سببِ حصول معرفت مى‌گردد.

وقتى كه ديدار، بذر عشق بپاشد، «ملاقات»، «محبت» مى‌آورد و نزديك شدن جسم، نزديك شدن روح را به‌دنبال دارد و از قرب مادّى مى‌توان به قرب معنوى رسيد و از رفتن به خانه‌اى محبت صاحبخانه را مى‌توان به دل گرفت.

چه بسيار پيوندها و عشق‌ها كه مولود يك برخورد بوده است. چه بسيار محبّت‌ها و انس‌ها و الفت‌ها، كه در سايۀ حضور و ديدار فراهم شده است.

يعنى گاهى موتور محرّك انسان در ديدار و زيارت، شناخت و علاقه و انس قلبى است، - كه در فصل پيش، مفصل از آن ياد كرديم - گاهى اگر از اين بُعد، ضعيف باشد، زيارت و ديدار، باعث روشن شدن موتور مى‌شود و ملاقات حضورى، «استارت» محبت باطنى مى‌گردد. چرا كه از نزديك، جمال معنى را مى‌بيند و به مشاهدۀ ارزش‌هاى متعالى مى‌رسد و علاقمند مى‌شود. همچنان كه موتور اتومبيل، ماشين و چرخ‌ها را به حركت وا مى‌دارد، ولى هنگامى كه به خاطر نقص فنى و يا يخ‌زدگى و ضعف باطرى و خفگى موتور، ماشين روشن نشود. هُل دادن به ماشين و حركتِ چرخ‌ها، موتور را هم روشن مى‌كند.

زيارت، گاهى از اين مقوله است. يعنى اگر انسان برود و ببيند و خود را در فضاهاى خاطره‌آميز قرار دهد و در شعاع يك پرتو قرار بگيرد، چه بسا كه حرارت معنى، وجود يخ‌كردۀ زائر را گرم كند و فروغ ديدار، خانۀ دل را روشن سازد و ديدۀ اهل نظر، مسِ وجودش را كيميا كند.

منتها، صرفِ رفتن كافى نيست، «ديدن» هم لازم است تا به شهود جمال حق نائل نشود، آتشگيرۀ عشق، وجودش را مشتعل نمى‌سازد. اگر رفت و ديد و به شهود رسيد و زيبايى حقيقت و جمال فضيلت را دريافت، به‌طور طبيعى، «معرفت» هم مى‌يابد.

به قول هاتف:

چشم دل باز كن، كه جان بينى

اينها همه درست است، ولى به همان شرط نخستين، يعنى گشودنِ چشمِ دل!

فيضِ «حضور» و كيمياىِ «نظر»

وقتى كسى در مدار عشق قرار گرفت و در حيطه و قلمرو محبتِ الله و اولياء الله وارد شد، خودِ اين محبت چاره‌ساز است.

مگر مى‌شود انسانى خدا را دوست داشته باشد ولى خدا او را دوست ندارد؟ (حديثش در قسمت پيش گذشت)

مگر مى‌شود كسى شيفتۀ پيامبر باشد ولى پيامبر به او بى‌توجه باشد؟

مگر مى‌شود كسى خدا را ياد كند ولى خداوند، او را ياد نكند؟

خداوند فرموده است: مرا ياد كنيد تا من هم به ياد شما باشم فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ 7.

وقتى مَزور، در خاطر زائر باشد، زائر هم در خاطر مزور است. وقتى انسان به پيامبر و امام معصوم سلام مى‌دهد، جواب مى‌شنود و آنان توجه دارند.

در زيارتنامه‌ها، در موارد متعددى چنين تعبيرى وجود دارد كه: «اَشْهَدُ انَّكَ تَشْهَدُ مَقامى وَتَسْمَعُ كَلامى وَتَرُدُّ سَلامى».

يعنى شهادت مى‌دهم كه تو شاهدِ اين مقام و موقعيت زيارتى من هستى و سخنم را شنيده و سلامم را پاسخ مى‌گويى.

از پيامبر اسلام٩ نقل شده است كه:

«خداوند را فرشتگانى است كه در روى زمين مى‌گردند و سلام‌هاى امت مرا به من مى‌رسانند». 8

و در روايت ديگر فرموده است:

«هر كه بر من سلام دهد در جايى از زمين، به من رسانده مى‌شود و اگر كنار قبرم سلام بدهد، مى‌شنوم». 9

و از اين دست، احاديث ديگرى نيز وجود دارد.

وقتى چنين است كه زيارت پيامبر در حالِ مرگ و حيات، يكسان است و آنان در هر دو حال مى‌دانند و مى‌فهمند و پاسخ مى‌دهند، خودِ سلام دادن بر پيامبر و معصومين ديگر چه از دور، چه از نزديك، يك رابطۀ روحى و معنوى است.

شما فكر مى‌كنيد اگر سلام و تحيّت شما را به پيامبر برسانند، پيامبر هيچ نظر لطفى نخواهد داشت؟

سازندگى زيارت از اين ناحيه هم به اين صورت است.

تابيدن بارقه‌اى از توجه اولياء، به زائر، نقش تربيتى عظيمى دارد.

اينجاست كه محبت متقابل، شگفت‌ترين تأثير را در زائر مى‌گذارد.

ديگر محبت، يك‌طرفه نيست و دوستى از هر دو سر است.

به قول مولوى:

هركه عاشق ديديش، معشوق دان

اينجاست كه ديگر دست زائر را گرفته و بالا مى‌برند و به مهمانسراى فيض حضور برده و بر مائده‌هاى معنويت، ميهمان مى‌كنند. اينجاست كه غيرممكن‌ها ممكن مى‌شود، ناديدنى‌ها مشهود مى‌گردد، نگاه‌ها حرف مى‌زند، توجه‌ها تربيت مى‌كند.

اين، فيضِ شگفتِ «نظر» است.

اين، بركتِ توجه كسانى است كه خاك را به نظر كيميا مى‌كنند.

اقبال لاهورى، در خطاب به خدا و رسول و مددخواهى از توجه آنان، مى‌گويد:

فقيرم، از تو خواهم هرچه خواهم

آنچه كه اين نظرها و توجه در پى دارد، خواندنى نيست، چشيدنى است كه اين، وادىِ‌عشق است و عشق با كاغذ و دفتر سر و كار ندارد.

بشوى اوراق، اگر همدرس مايى

كه علم عشق، در دفتر نباشد

در اين صورت، «يافتن»ها به جاى «بافتن»ها مى‌آيد و آنچه بر دل تابيده، بسيار كارساز است.

يا تو گو آنچه كه عقلت «يافته» است

يا بگويم آنچه بر من «تافته» است

(مولوى) «زيارت»، زمينه‌ساز چنين ارتقاى روحى است.

زيارت، چه ديدار از خانۀ خدا باشد و مناسكِ حج، چه زيارت مرقد رسول‌الله باشد، چه زيارت انبياى بزرگ و ائمۀ معصومين و اولياى دين، چه حضور بر تربت خونين و لاله‌خيز شهيدان، چه رفتن به مزار صالحان و نيكان...

همه و همه، هم دليل عشق و محبت است، هم نشانۀ جهت‌گيرى انسان است، الهام‌بخش و آموزنده است، الهام گرفتن از اسوه‌هاست، خطدهنده است، تعظيم شعائر است، تقدير از فداكارى‌ها و تجليل و گرامى‌داشتِ فضيلت هاست، زمينه‌ساز شناخت و تربيت است، بالا برنده است، تعالى‌بخش است، پرورش يافتن از «فيض نگاه» است.

به قول حافظ:

بلبل از فيض گل آموخت سخن، ورنه نبود

از جمله مطالبى كه از سوى خداوند به حضرت‌داود وحى شده است چنين است: «اى داود!... به اهل زمين برسان كه من دوستِ كسى هستم كه مرا دوست بدارد، همنشين كسى هستم كه همنشين من باشد، مونسِ كسى هستم كه با ياد من انس گيرد، هركه مرا برگزيند من هم او را بر مى‌گزينم، هركه مطيع من باشد من هم مطيع او مى‌شوم، هركه را صاحب محبّتى از صميم قلب بيابم، من او را براى خودم مى‌پذيرم و چنان دوستش مى‌دارم كه پيش از آن، كسى از بندگانم آنگونه دوستش نداشته باشد. هركه به حق مرا بطلبد مرا مى‌يابد... پس اى زمينيان! غرورها را رها كرده و به كرامت و مصاحبت و انس با من روى آوريد تا من هم با شما انس گرفته و به محبت شما بشتابم...». 10

اين حالتِ «جذب و انجذاب» است كه در عالم، وجود دارد و پيوند دهندۀ كائنات به يكديگر است و بايد رفت و رفت تا به وادى محبت رسيد و مقيم كوى عشق گرديد.

كدام كيميايى دگرگون كننده‌تر از محبت مى‌توان يافت؟!..

پيامبر اسلام، از خداوند مى‌خواهد كه «محبت خدا» در نزدش «محبوب‌ترين» چيزها باشد.

در نيايش ديگرى از خداوند مى‌طلبد كه: خدايا من محبت تو را مى‌خواهم و نيز محبت كسى كه تو را دوست دارد و هر كارى كه مرا به محبتت برساند، خدايا عشق خودت را در نظرم از جان و اهلم و از آب گواراى سرد، محبوب‌تر گردان...

«اللّهم انى أَسْأَلُكَ حُبّك وحُبَّ مَن يُحبّكَ و...» 11

«زندگى دو نيمه است: نيمه‌اى يخبندان و نيمه‌اى گدازان. عشق، آن نيمۀ گدازانِ زندگى است». 12

اگر شعلۀ عشق خدا و رسول و اهل‌بيت، خرمن جان را سوزاند و دل را مشتعل ساخت... دل در قفاى صراط مستقيمى مى‌رود كه اولياى دين رفته‌اند.

براى يافتن اين شعله، بايد به كانون حرارت و روشنايى، به منبع نور و ضياء نزديك شد، بايد به زيارت رفت، بايد زائر شد، تا عشق فراهم آيد. همچنان كه قبلاً گفتيم: بايد عاشق شد تا زيارت فراهم آيد.

مولوى، در زمينۀ پيوند اجزاى عالم هستى در رابطه با عشق مى‌گويد:

تشنه مى‌نالد كه: كو آبِ گوار؟

سخن از اين است كه زيارت اولياى خدا و توجه به آنان، باعثِ توجه آنان به زائر مى‌گردد و اين «توجه»، توفيقى الهى را فراهم مى‌كند و وسيلۀ قرب به‌خدا مى‌گردد. در متن زيارتنامه‌ها هم مكرر به تعبيراتى از اين قبيل بر مى‌خوريم كه: (در خطاب به اولياى خدا در هنگام زيارت)

با محبت شما، با زيارت شما، با حضور در كنار مرقد شما، به خداوند تقرب مى‌جويم.

مهر خوبان، دل و دين از همه بى‌پروا بُرد

رُخِ شطرنج نبرد آنچه رخ زيبا برد تو مپندار كه مجنون، سرِ خود مجنون شد از سمك تا به سماكش كششِ ليلى برد من به سرچشمۀ خورشيد، نه خود بردم راه ذرّه‌اى بودم و عشق تو مرا بالا برد 13

قطره و دريا

«بلال»، مؤذن پيامبر، آن حضرت را در خواب ديد كه به او مى‌گويد:

اى بلال! اين چه جفايى است؟..

آيا هنوز وقت آن نرسيده است كه به زيارت من آيى؟

بلال، هراسان و ترسان و غمگين از خواب بيدار شد. بر مركب خويش سوار شده آهنگ مدينه كرد. وقتى به مدينه رسيد، نزد قبر رسول‌الله آمد و شروع كرد به گريستن نزد آن قبر مطهر. چهرۀ خود را به مرقد آن حضرت مى‌ساييد كه در اين حال، امام‌حسن و امام‌حسين هم آمدند. بلال، آن دو بزرگوار را هم به سينه چسبانيد و بوسيد. 14 زيارت قبر، يادآور سال‌ها با پيامبر بودن و خاطرات آن دوران بود، حضور دوباره در مدينۀ پيامبر، آن اتّصال روحى را برقرار كرد.

كهرباى محبت نبوى، بلال را به‌سوى خود مى‌كشد و جذب مى‌كند. استعداد و آمادگى بلال را ببين كه محمد مشتاق ديدار اوست و در خواب، از او گِله و شكوه مى‌كند كه: چرا به ديدنم نمى‌آيى؟

اين زيارت‌ها، شارژ كردن باطرى وجود است، الهام گرفتن از ارواح طيبه و ملكوتى است، تطهير «جان» در زمزم ايمان و معنويت است، اتصال دو روح همگون و آشنا و هم‌سنخ است، به دريا پيوستن قطره است، عمل به مقتضاى عقل و انديشه است، بلكه عقل را هم تحتِ فرمانِ محبت دل درآوردن است.

آب، از سرچشمه بايد خورد

ميوه را از شاخه بايد چيد

نامه را سربسته بايد خواند

چهره را بى‌پرده بايد ديد

زيارت، نوعى در پى وصل شدن است و رسيدن قطره به دريا، پيوستنِ روح نيازمند به روحِ برآورندۀ نياز.

تشنه به دنبال آب مى‌رود و عاشق، در پى معشوق.

جان، اگر از كوثر شرافت سيراب شده باشد، جوياى مائده‌هاى آسمانى است كه سرشار از فضيلت و حق و خير و معنويت باشد.

دل، اگر طالب فيض باشد، سالكِ راه پاكان خواهد شد و خود را به نيكان متصل خواهد ساخت. اين اقتضاى هماهنگى و تجانس و الفتِ روح‌هاست.

علامۀ امينى \ در الغدير، دربارۀ اينكه «بلال حبشى» هنگام زيارت قبر پيامبر، صورت بر آن مى‌نهاد، از منابع اهل‌سنت نقل مى‌كند كه پس از بيان اين مطلب گفته‌اند:

«بدون شك، عشق و محبت فراوان، چنين عملى را اجازه مى‌دهد، چرا كه مقصود و هدف از تمام اينها، بزرگداشت و احترام است و مردم به حسب اختلاف مرتبۀ محبتشان در اين مورد فرق مى‌كنند. همچنانكه در زمان حياتِ آن حضرت هم چنين بود. بعضى از مردم وقتى آن حضرت را مى‌ديدند ديگر نمى‌توانستند خويشتن‌دارى كنند و به‌سوى او مى‌شتافتند و برخى هم تأخير و درنگ مى‌كردند و هركدام محلّ خير است...». 15

آنچه در فرهنگ دينى ما، با عنوانِ «زيارت»، «ذكر»، «توسل»، «شفاعت»، «تبرك» و... وجود دارد، شيوه‌هاى تمتع و بهره‌ورى از مائدۀ معنويت و بركت اهل‌بيت(عليهم السلام) و فيض بردن از «كوثر» اين پاكان است.

در هر حال، پيامبر و ائمه و صالحان و صديقان، بندگان مقرّب درگاه خدايند و براى تقرب‌جويى بايد با مقرّبين، انس و آشنايى داشت و خود را در زمرۀ آنان قرار داد تا نمى از يمِ رحمت خدا به «زائر» هم برسد. بايد با خضر، همراه و همسفر شد تا به معرفت و فضيلت رسيد و آب حيات را چشيد.

زيارت، گاهى در اين تقرّب‌جويى و سنخيّت‌يابى است.

مرحوم نراقى مى‌نويسد:

«نفوس نيرومند قدسى، به خصوص انبيا و ائمه، پس از آزادى از قفس تن و صعود به عالم تجرّد، در نهايت احاطه و استيلا بر امور جهانند. امور جهان نزد آنان آشكار است و قدرت تأثيرگذارى در مواد عالم را دارند و هركس كه به زيارتشان برود، از آن آگاه و بر آن شاهدند و اطلاع كامل از زائران مرقدشان و از درخواست‌ها و توسل‌ها و تضرع‌ها و شفاعت طلبى‌هاى شان دارند. پس نسيم لطف اين اولياء بر زائران مى‌وزد و رشحاتى از فروغ آنان بر زائرين مى‌تابد و در رفع نياز و برآورده شدن حاجت‌ها و رسيدن به مقصودشان و بخشش گناهانشان و رفع گرفتارى‌هاى شان، در پيشگاه خداوند شفاعت مى‌كنند. اين است رمز اين همه تأكيد در زيارت پيامبر و ائمه، علاوه بر اين كه در اين زيارت‌ها، اجابتِ دعوتِ ائمه و پيوند با آنان و خشنود كردنشان و تجديد عهد با «ولايت»شان و احياى امرشان و بالا بردن و اعتلاى سخنشان و نابودى و ذلتِ دشمنانشان نهفته است... و همۀ اينها اجرى بزرگ و پاداشى فراوان دارد...». 16

با اين حساب، زائر، مهمان مائدۀ معنوى اولياى خداست و با زيارت، شايستگى و موقعيت آن را مى‌يابد كه مورد توجه و عنايت قرار بگيرد. هم از سوى خدا، و هم از سوى معصومين بزرگوار. اين وادى دلدادگى، قصه و تاريخى ديرين دارد و با حرف و حديث و شبهه و ممانعت از شور نمى‌افتد.

بيستون كعبۀ عشاق جهان است هنوز

آتش عشق جهان خفته در آن است هنوز

سال‌ها از غم جان كندن فرهاد گذشت
عشق و جانبازى او ورد زبان است هنوز

واسطۀ فيض

به درگاه خدا شفيع بايد برد. شفعاى ما، واسطه‌هاى فيض الهى‌اند. درست است كه بى‌واسطه هم خداوند سميع و عليم و مجيب است، ولى شرمندگى ما را چه توان كرد كه روى آن نداريم كه بى‌واسطه از خدا فيض بجوييم! حتى در مورد استغفار و توبه هم بى‌نياز از توسل به اوليا و استشفاع آنان نيستيم.

در زيارت، با اين واسطه‌هاى فيض است كه از خداوند حاجت مى‌طلبيم.

محمد عربى، آبروى هر دو سراى

كسى كه‌خاك درش‌ نيست، خاك‌ برسر او

وقتى بار سنگين خطاها، انسان را از رفتن باز مى‌دارد و گناهان بسيار انسان را گران‌بار مى‌سازد براى سرعت سير در طريق عبوديت و طيران در فضاى معنويت، بايد از «توبه» استفاده كرد تا با ريختن گناهان، سبك‌بار و سبك‌بال شد. حالتِ تضرّع و نياز، شكسته دلى، پشيمانى، ندامت و انابت، خوف و رجاء و بيم و اميد لازم است. انكسار قلب در پيشگاه خداوند قادر قاهر ميسّر است و دل شكستگى و شرمندگى در برابر «عظمتِ» خدا و «عصمت» رسول فراهم مى‌گردد. با واسطه قرار دادن چهره‌اى چون پيامبر و اولياى خدا در برابر پروردگار، درياى رحمت و كرم، زودتر گنهكار را در موج خويش فرا مى‌گيرد و استحقاق غفران و توبه‌پذيرى فراهم مى‌آيد. اين رهنمودِ خداوند است كه فرموده:

وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جٰاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللّٰهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللّٰهَ تَوّٰاباً رَحِيماً . 17

«آنان كه به خود، بد كرده و ستم نموده‌اند اگر پيش تو آيند و از خداوند مغفرت بخواهند و پيامبر هم براى آنان از خداوند آمرزش بطلبد، خدا را توبه‌پذير و مهربان خواهند يافت».

نمونه‌هاى تاريخى

تاريخ، بسيارى از زائران مرقد پيامبر را مى‌شناسد كه در مزار و مرقد پيامبر به پيشگاه خداوند توبه و التجا كرده‌اند و رضاى الهى را كسب نموده‌اند و يا حتى شفا گرفته و درمان يافته‌اند.

علماى اهل‌سنت نقل كرده‌اند كه: «ابن منكدر» از بزرگان تابعين (متوفى ١٣٠هجرى) با اصحابش در مجلسى كه مى‌نشست و تشنگى شديدى بر او عارض مى‌شد، برخاسته و صورت بر قبر پيامبر مى‌نهاد و بر مى‌گشت. وقتى مورد سؤال قرار مى‌گرفت، مى‌گفت: حالت خطرناكى به من دست مى‌دهد كه در اين حالت، به وسيلۀ قبر پيامبر شفا مى‌طلبم. و نيز به محلّى در صحن مسجد مى‌آمد و در آنجا خود را به خاك مى‌افكند. وقتى علت را مى‌پرسيدند، مى‌گفت: در خواب، پيامبر را در اين مكان ديدم. 18

وقتى پيراهن يوسف، چشم نابيناى يعقوبِ فراق كشيده و هجران ديده را بينا مى‌كند، 19 مرقد رسول‌الله نمى‌تواند كرامت نشان دهد؟ وقتى بنا به روايات، غبار مدينه، شفا بخش جذام باشد، تربت پيامبر و امام‌حسين و قبر امام‌رضا شفا نمى‌دهد؟

مگر نه اينكه دختر آن رسول پاك، حضرت‌فاطمه پس از وفات پيامبر، كنار قبر پدر ايستاد و مقدارى از خاك قبر را برداشت و بر ديدگان خويش نهاد و گريست و گفت:

چه باك! آن كس را كه تربت محمد را بوييده، هرگز در طول زمان، مشك و بوهاى خوش را نبويد؟

ماذا عَلى مَن شَمّ تربۀ أَحْمدَ أَنْ لا يَشُمَّ مَدى الزّمانِ غوالياً 20

اينگونه عشق‌ها و احترام‌ها و محبت‌ها و شفا طلبى‌ها و تبرّك جويى‌ها، از عقيده و ايمان سرچشمه مى‌گيرد. وقتى امام احمد حنبل، پيراهنى را كه متعلق به «شافعى» بوده مى‌شويد و آب آن را مى‌نوشد تا از مقام علم، تجليل كرده باشد 21، پس ارزش صحابۀ پيامبر و تكريم آثار بر جاى مانده از انبيا و ائمه، جاى خود دارد. و زيارت، تكريم اينگونه ارزش‌هاست، و احياى قداستِ منسوب به اولياى خداوند است.

راز قداست آثار

گرچه روزها، زمين‌ها، لحظه‌ها، از نظر ذاتى با هم تفاوت ندارند ولى به خاطر تعلقى كه به كسى يا چيزى و انتسابى كه به امر مهم يا شخص محترم يا حادثۀ خاص دارند، كرامت و قداست پيدا مى‌كنند.

مرحوم سيد محسن امين، در قصيدۀ بسيار بلند و والا و عميق و زيباى خود كه در ردّ اشكالات وهابى‌ها سروده است به نامِ «العقود الدُرّيه» در قسمتى از آن مى‌گويد:

«خداوند بين آفريده‌هايش تفاوت‌هايى قرار داده است، خاك، با طلا برابر نيست. ماه رمضان بر ماه‌هاى ديگر فضيلت دارد. از ايام هفته و ساعت‌هاى روز، برخى برترند. خورشيد بر «سَها» (نام ستاره) و ماه بر «فرقد» (نام ستاره) برترى روشن دارد. شير مثل خرگوش نيست و بازِ شكارى با هُدهُد برابر نيست. سرزمين‌ها هم همين‌گونه متفاوت است. شرافت «مكه» بيش از «صرخد» (شهرى در شام) است و مسجدالأقصى در فضيلت، مانند ديگر جاها نيست. قبرها هم به اعتبار كسانى كه در آن آرميده‌اند در فضل و شرف، متفاوتند. 22

مرحوم سيد محسن امين، در بيان راز قداستِ مقابر و مدفن‌هاى اولياى دين و لزوم احترام آنها مى‌نويسد:

«...همچنانكه يك فرد، كه مثل ديگران است، با مبعوث شدن به رسالت، واجب الأطاعه مى‌شود و موقعيت ويژه‌اى پيدا مى‌كند، يك قطعه زمين هم در اصل، با زمين ديگر تفاوتى ندارد، ليكن وقتى در آن پيامبر يا ولىّ خدا دفن مى‌شود، به واسطۀ آن، شرافت و فضيلت و بركتى پيدا مى‌كند كه از قبل نداشته است و از اين‌رو، احترامش لازم و اهانتش حرام مى‌گردد.

از جمله احترامات، آهنگ زيارت آن كردن و بناى قبّه و بارگاه و ضريح و... است براى آسايش و بهره‌ورى زائران، و از جمله اهانت‌ها، ويران كردن و با خاك يكسان نمودن و آلوده ساختن و... است.

وقتى خداوند، يك سنگ را (مقام ابراهيم) كه هنگام بناى كعبه زير پاى ابراهيم خليل‌الرحمن قرار گرفته محترم شمرده و آن را «مصلاّ» قرار مى‌دهد 23 براى مدفن جسد ابراهيم يا محلّ دفنِ سرور و سالار انبيا احترامى قرار نخواهد داد؟..». 24

آرى... بزرگداشتِ آنكه خدا تعظيمش كرده، طاعت و عبادت و تعظيم خداوند و خضوع در برابر اوست. اگر مدفن انبيا و اوليا، شرافت يافته، به خاطر آن است كه اجساد پاك و اجسام مطهر و شريفِ اين پاكان و معصومين را در بر گرفته است.

سيرۀ سَلَفِ صالح

زيارت، تجليل از فضيلت‌هاى بزرگان و احياى ارزش‌هاى آنان و گرامى‌داشت خاطرۀ آن اسوه‌هاى انسانيت و نمونه‌هاى پاكى‌هاست.

خردمندان عالم را هم بنا بر اين بوده و بر اين است كه از بزرگان خود، به شيوه‌هاى گوناگون تجليل كنند كه زيارت هم يكى از اين روش‌هاست. تجليل از روح‌هاى متعالى، نشان تعالى روح انسان است.

مسلمانان هم از صدر اسلام تاكنون، نسل در نسل، از همۀ طبقات و اقشار، قبرهايى را كه در بردارندۀ پيامبرى يا امام پاكى يا ولىّ صالحى يا بزرگى از بزرگان دين بوده، زيارت مى‌كرده و گرامى مى‌داشته‌اند. به خصوص نسبت به زيارت قبر رسول گرامى اسلام بيش از همه شرافت قائل بوده و با صرف پول‌ها و تحمل هزينه‌ها و مشقت‌ها و پيمودن راه‌هايى به زيارت مى‌رفتند و نزد مرقد آن پيامبر دعا كرده و تبرك مى‌جستند و توسل مى‌نمودند و از اين طريق، به خداوند تقرب مى‌جستند. اين، اختصاص به شيعه ندارد و علماى بزرگ اهل‌سنت هم در قرن‌هاى متمادى در تأليفات خود پيرامون زيارت، بحث‌هاى فراوان كرده‌اند. علامه امينى در دائرةالمعارف عظيم و درياىِ عميق «الغدير» خود، در جلد پنجم، به عنوان نمونه، كلماتِ بيش از ۴٠ نفر از علماى مذاهب اربعۀ سنت را در مورد زيارت پيامبر و دعا نزد قبر آن حضرت و آداب زيارت و ورود به مدينه و ادبِ ديدار و كيفيتِ سلام بر آن حضرت و پيوند دادن زيارت پيغمبر با اعمال حج و عمره و... نقل كرده و حتى نام برخى از تأليفاتِ علماى اهل‌سنت را كه مستقلاً در باب زيارت و آداب آن نگاشته‌اند. در كتاب خود آورده است و پاسخى دندان‌شكن به ياوه‌هاى «ابن‌تيميه» و وهابيان داده است.

در زيارت، اگر زيارتِ شهيد است، احياى فرهنگ شهادت است، اگر زيارت عبد صالح خداوند است، تجليل از صلاح‌ها و اصلاح‌ها و عبوديت‌هاست. اگر زيارتِ‌پيامبر و امام است، تجديد عهد و تحكيم ميثاق با «ولايت» و مقام رهبرى است.

زيارت، يا تجديد عهد با «خط امامت» است، يا ميثاق با «خون شهيد» است، يا پيمان با «محور توحيد» و بيعت با «رسالت» و «وحى» است.

امام‌رضا(ع) فرموده است:

«إِنَّ لِكُلِّ إِمَامٍ عَهْداً فِى عُنُقِ أَوْلِيَائِهِ وَ شِيعَتِهِ وَ إِنَّ مِنْ تَمَامِ الْوَفَاءِ بِالْعَهْدِ وَ حُسْنِ اْلأَدَاءِ زِيَارَة قُبُورِهِمْ فَمَنْ زَارَهُمْ رَغْبَةً فِى زِيَارَتِهِمْ وَ تَصْدِيقاً بِمَا رَغِبُوا فِيهِ كَانَ أَئِمَّتُهُمْ شُفَعَاءَهُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ». 25

يعنى:

«براى هر امامى بر گردن شيعيان و هوادارانش پيمانى است و از جملۀ وفا به اين پيمان، زيارت قبور آنان است. پس هركس از روى رغبت و پذيرش، آنان را زيارت كند، امامان در قيامت شفيع آنان خواهند بود».

بر اساس همين وفاى به عهد است كه شيعه همواره در احياى نام و ياد و زيارت

مزار اولياى دين، چه رنج‌ها كه كشيده و چه شهيدها كه داده است و هم‌اكنون نيز اين خط ايثار و شهادت تداوم دارد.

وقتى زيارت بزرگان و قهرمانان و چهره‌هاى برجستۀ فكرى و علمى و اصلاحى و انقلابى و گراميداشت آنان و تجليل از فداكارى‌ها و خوبى‌ها و خدماتشان، سيرۀ عقلاى هر ملت و مذهب است. روشن است كه زيارت سرور آدميان و اسوۀ سعادت بشر، حضرت‌رسول٩ كه فرشتگان همه زائر مرقد اويند جاى خود دارد و از ارزش و تعهد و سازندگى بيشترى برخوردار است.

روح دلباخته به پاكان و قلبى كه مفتون محبت خداست و با خداييان پيوند باطنى دارد، اينگونه محبت خود را ابراز مى‌كند. اين، شيوه‌اى جديد و بدعتى نوظهور نيست. در زمان خود پيامبر هم معمول بوده است، حتى دربارۀ خود پيامبر اسلام. آمدن «اويس قرنى» به مدينه براى ديدن پيامبر، معروف است.

«عروة بن مسعود ثقفى در سال حديبيه ديده است كه چگونه اصحاب پيامبر، آب وضو و غسل او را به‌عنوانِ تبرك برمى‌داشتند و تار موى حضرت را نگه مى‌داشتند. پس از فراغت از نماز، دستِ حضرت را بوسيده و بر سر و صورتِ‌خويش مى‌كشيدند. وقتى بلال حبشى، مازاد آب وضوى آن حضرت را آورد، مردم براى برداشتن آن، بر سر او ريختند و حتى اگر آب به كسى نمى‌رسيد، از رطوبتِ آبى‌كه در دستِ مسلمان ديگر بود، بر خود مسح كرده، تبرك مى‌نمود...». 26

زيارت، تداوم همين خط است و تبرك و توسل و استشفاء و استشفاع، فيض‌گيرى از آن معنويات است كه سيره و روش گذشتگان صالح ما نيز همين بوده است.

پيشينه و مشروعيت زيارت

شخصيت‌ها در هر مرام و مكتب و ملتى، نماد هويت و فرهنگ آنانند. احترام به مزار و حضور در كنار قبور آنان، تقويت آن ايده‌ها و عقيده‌هاست.

اقوام آشور و بابل هم زيارتگاه داشتند. هندوها در بنارس زيارتگاه‌هاى متعدد و معابد بزرگ داشته‌اند. فلسطين سرزمين زيارتگاه‌هاست، چه براى قوم يهود و نصارا، چه براى مسلمانان. بيت‌المقدس و قبور انبيا كه در آن سرزمين است، براى پيروان اديان ابراهيمى جاذبه‌هاى معنوى دارد. حتى در كشورهاى غربى هم جاهايى وجود دارد كه براى مسيحيان مقدس است و به زيارت آن مى‌روند. پس زيارت، خاصّ مسلمانان يا شيعيان نيست.

در قرآن كريم، از اصحاب كهف ياد مى‌كند و اينكه پس از مرگ يا خواب ٣٠٩ ساله، به قدرت الهى دوباره زنده شدند و بار ديگر مردند. پيكر آنان و غارى كه در آن بودند، براى مردم قداست يافت، چون مظهر تجلى قدرت الهى بود. از اين‌رو تصميم گرفتند بر مدفن آنان معبد و مسجدى بنا كنند:

(فَقٰالُوا ابْنُوا عَلَيْهِمْ بُنْيٰاناً رَبُّهُمْ أَعْلَمُ بِهِمْ قٰالَ الَّذِينَ غَلَبُوا عَلىٰ أَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَّ عَلَيْهِمْ مَسْجِداً). 27

در تاريخ بشرى، بزرگ‌ترين، پرشكوه‌ترين، مقدس‌ترين و آبادترين ساختمان‌ها در هر جا مربوط به معابد و مساجد و زيارتگاه‌ها بوده است. زيارتگاه‌ها پيوند دهندۀ دل‌ها، تقويت كنندۀ باورها و مظهر وفاق ملى بوده است.

رفتن به زيارت اوليا، بزرگان، حتى مردگان، امر تازه‌اى نيست كه برخى بى‌خبران آن را بدعت يا شرك مى‌پندارند. در زمان حضرت‌رسول٩ هم رايج بود. رسول خدا به زيارت قبر مادرش آمنۀ بنت وهب يا پدرش عبدالله مى‌رفت، دعا مى‌كرد، مى‌گريست، نماز مى‌خواند و آن را بازسازى و مرمت مى‌كرد. 28 در ابتداى هر سال، به زيارت قبور شهداى احد مى‌رفت، مكرر در قبرستان بقيع حاضر مى‌شد و براى آنان دعا مى‌كرد. از آن حضرت روايت است كه مى‌فرمود: «مَنْ زارنى بَعَدَ وفاتى كمن زارنى فى حياتى و وجبت لَه شفاعتى». 29

هركس مرا پس از وفاتم زيارت كند، همچون كسى است كه در حال حيات مرا زيارت كرده و شفاعت او بر من لازم است.

در سيرۀ حضرت‌زهرا(عليها السلام) آمده است كه هر هفته به زيارت شهداى احد مى‌رفت و هر روز قبر پيامبر خدا را زيارت مى‌كرد.

توصيۀ حضرت‌رسول به زيارت، آنقدر زياد است كه نمى‌توان كمترين شبهه‌اى در مشروعيت و جواز و استحباب آن داشت. مرحوم علامۀ امينى در الغدير، 30 مواردى از آنها را نقل كرده و اسناد آن را هم آورده است. به عنوانِ نمونه:

«مَن زار قبرى، وجَبت له شفاعتى» (از ۴١ نفر از راويان و حافظان اهل‌سنت نقل شده است).

«مَن زارنى بعد موتى فكأنما زارنى فى حياتى» (از ١٣ منبع اهل سنت).

«مَن حَجّ فزار قبرى بعد وفاتى، كان كمن زارنى فى حياتى» (از ٢۵ منبع اهل‌سنت».

و با تعابير مختلف از منابع گوناگون نقل شده است. در منابع شيعى هم فراوان است، تنها به يك حديث بسنده مى‌كنيم:

«مَنْ زارنى، او زارَ احداً من ذُريّتى، زُرته يومَ القيامةِ فَانقذتُهُ مِنْ اهوالِها». 31

«هركس مرا يا يكى از فرزندان مرا زيارت كند، من هم روز قيامت او را ديدار مى‌كنم و از هول و هراس‌هاى آن روز نجاتش مى‌دهم».

وى در پاسخ به شبهه‌افكنى‌هاى پيروان عقايد ابن‌تيميه، از منابع فراوانى از اهل‌سنت نقل مى‌كند كه علماى آنان در طول قرون، از ديرباز يا عصر حاضر، بر اهتمام به زيارت حضرت‌رسول تأكيد داشته‌اند. 32

تكريم قبور بزرگان دين و چهره‌هاى برجسته، امرى طبيعى و متداول و به عنوان يك حسنه در ميان مسلمانان جارى بوده است و مخصوص شيعه نيست. وقتى نسبت به افرادى نسبتاً عادى چنين احترامى مى‌شده و مى‌شود، نسبت به پيامبر خدا و ائمۀ معصوم و امام‌زادگان به طريق اولى جايز و مناسب است. در «الغدير»، در بخشى مفصل، نمونه‌هاى فراوانى از منابع اهل‌سنت نقل شده كه به زيارت اصحاب، بزرگان، علما، راويان و فقيهان مى‌رفته‌اند و آنان قبورى داشتند كه مورد توجه بوده است، مثل قبر بلال در دمشق، قبر سلمان در مدائن، قبر طلحه و زبير در بصره، ابوايوب انصارى كه در روم درگذشت، مشهد رأس‌الحسين در مصر، قبر عمر بن عبدالعزيز در دير سمعان، قبر ابوحنيفه در اعظميّۀ بغداد، قبر مالك بن انس در بقيع، معروف كرخى در بغداد، شافعى در مصر، احمد بن حنبل در بغداد. 33

بحثِ «آداب زيارت» كه در منابع اهل‌سنت هم آمده است، گواه ديگرى در رواج اين سنت دينى از ديرباز بوده كه مورد وفاق و قبول علماى مذاهب بوده و دربارۀ آن تأليف‌هاى مستقلى وجود دارد و برخى تا ٣۶ مورد براى آداب زيارت بيان كرده‌اند. 34

رواج زيارت بين مسلمانان به عنوان يك «سيرۀ متشرعه»، از مستندات مشروعيت و جواز و استحباب اين عمل است. اين زائران، افراد بى‌سواد و بى‌خبر از دين و روايات هم نبوده‌اند، تا برخى به آنان نسبت جهل و خرافه بدهند. ميان آنان تعداد فراوانى از علما و پيشوايان مذاهب بوده كه مقتداى مردم محسوب مى‌شدند. ناقلان روايات و نمونه‌هاى تاريخى هم اغلب علما و پيشوايانى بوده‌اند كه با نقل خود بر آن عمل صحّه گذاشته و پسنديده‌اند و در فضيلت آن مزارها و مدفونين آن حرم‌ها داد سخن داده‌اند. پس مى‌توان گفت همۀ مسلمانان در همۀ دوران‌ها بر اين موضوع، اتفاق‌نظر داشته‌اند و اين بيانگر نوعى اجماع ثابت و محقق ميان طبقات مسلمين بوده است. با توجه به مطالب ياد شده، چه ارزش و اعتبارى براى سخنان و عقايد «ابن‌تيميه» و پيروان او باقى مى‌ماند؟!

 
پی نوشت:
1) . ميزان الحكمه: ج٢، ص٢٢۶، ح ٣۵١۴.
2) . چكيدۀ انديشه‌ها، ج ١، ص ٢۵١.
3) . ميزان الحكمه، ج ٢، ص ٢۴٠، حديث ٣٢١٨.
4) . بحار الأنوار، ج ۶٩، ص ٢٣٧.
5) . سيرتنا و سنّتنا، ص ١۶٠-١۶١.
6) . الغدير، ج۵، ص ١۵۵.
7) . بقره: ١۵٢.
8) . «اِِِنَّ لِلهِ مَلائكة سَيّاحينَ فى الأرضِ يُبَلِّغُونىِّ عَن أُمَّتى السَّلام» (وسائل الشيعه، ج ١٠، ص ٢۶۴).
9) . «مَن سَلَّمَ عَلَىَّ فى شَىْءٍ مِنَ اْلأَرضِ أُبلِغتُه وَمَنْ سَلَّمَ عَلَىَ عِند القَبرِ سَمِعْتُهُ». (همان).
10) . ميزان الحكمه، ج ٢، ص ٢٢٢، حديث ٣١٣۴.
11) . ميزان الحكمه، ج٢، ص ٢١۴، حديث ٣٠٩٣، به نقل از كنز العمال.
12) . جامعۀ برين، ص ٧١.
13) . علامۀ طباطبايى به نقل از: جاذبه و دافعۀ على(ع)، شهيد مطهرى.
14) . الغدير، جلد ۵، ص ١۴٧.
15) . الغدير، ج ۵، ص ١۵١.
16) . جامع السعادات، ج ٣، ص ٣٩٨.
17) . نساء، آيۀ ۶۴.
18) . الغدير، ج ۵، ص ١۵٠.
19) . فَلَمّٰا أَنْ جٰاءَ الْبَشِيرُ أَلْقٰاهُ عَلىٰ وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِيراً (يوسف، آيۀ ٩۶).هزار جامه بَدل كرد روزگار و هنوز حديث ديدۀ يعقوب و پيرهن باقى است
20) . الغدير، ج ۵، ص ١۴٧.
21) . الغدير، ج۵، ص ١۵١.
22) . قصيدۀ فوق در كتاب كشف الارتياب ايشان (در فصل پايانى) نقل شده است. الله فاضَلَ بَينَ مخلوقاته ليس التراب مساوياً للعسجد
23) . وَ اتَّخِذُوا مِنْ مَقٰامِ إِبْرٰاهِيمَ مُصَلًّى (بقره، آيۀ ١٢۵).
24) . كشف الارتياب فى اتباع محمد بن عبدالوهاب، چاپ پنجم، ص ١٠٨.
25) . وسائل الشيعه، ج ١٠، ص ٢۵٣، حديث ۵.
26) . كشف الارتياب، سيد محسن امين، ص ۴۴٣
27) . كهف، آيۀ ٢١.
28) . مستدرك حاكم، ج ١، ص ۵٣١.
29) . شيعه‌شناسى، ص ٣٠٢ (به نقل از شفاء السقام).
30) . الغدير، ج ۵، ص ٩٣ به بعد.
31) . بحار الأنوار، ج ٩٧، ص ١٢٣؛ در همين جلد، روايات فراوانى آمده كه شايستۀ مطالعه است.٠
32) . الغدير، ج ۵، ص ٨۶ تا ٢٠٧ (زيارة مشاهد العترة الطاهره).
33) . الغدير، ج ۵؛ وى ۵٢ مورد را به صورت مستند نقل كرده است.
34) . همان.
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
mehrab motavally