تحریف واقعه عاشورا نزد تاریخ نگاران شامی 1
تألیفات گسترده و فراوان این سرزمین، که با افکار و عقاید مکتبی و مذهبی مخصوص به خود نگاشته شده، در مورد قیام حسینی و فاجعه عاشورا خالی از تحریف نیستند. نگارنده در این مبحث تنها به ذکر دیدگاه چهار تن از...
سه شنبه 24 مهر 1397    
بازدید: 366
تحریف واقعه عاشورا نزد تاریخ نگاران شامی 1



مقدمه

با فتح شام در سال هفدهم هجری و پذیرش اسلام از سوی مردم این سرزمین، خلیفه اول و دوم برای تبلیغ و گسترش آیین اسلام و نیز آموزش قرآن و احکام دینی، تعدادی از صحابه بزرگ رسول خدا صلی الله علیه و آله و قاریان مدینه را به این سرزمین اعزام داشتند. دیری نپایید که گروه صحابه و تابعان به سوی شهرهای دمشق، حلب، حِمص و حَماة روان شدند. این مسأله علاوه بر حضور بسیاری از صحابه در فتح شام بود که به گفته ابن سعد 113 نفر بودند(2). شهر حمص در جنوب دمشق، محل ملاقات و پیوستن اصحاب رسول اللّه صلی الله علیه و آله به یکدیگر بود. «ابن مسلم خولانی» داخل مسجد حمص شد که در آن سی تن از ریش سفیدان اصحاب را دیده بود و «کثیر بن مرّة الحضرمی» هفتاد بدری از صحابه رسول خدا صلی الله علیه و آله را در آنجا ملاقات کرده بود. آنان مقدمه لشکر اسلامی بوده و در آموزش فقه و قرآن در این سرزمین نقش مهمی داشتند. بسیاری از تابعان در شام از «عبادة بن صامت»، «ابی درداء» و «معاذ بن جبل» فقه و از دیگران حدیث آموختند. این عده در پی درخواست اولین حاکم دوران اسلامی دمشق یعنی «یزید بن ابی سفیان»، از عمر بن خطاب خلیفه وقت به این سرزمین اعزام شده بودند(3). علاوه بر صحابه، بسیاری از فرزندزادگان ائمه بزرگوار شیعه نیز در شهرهای شام سکونت گزیده و در طی سده های اول و دوم هجری در این سرزمین به دیار باقی شتافتند که مزار و آرامگاه آنان همواره مورد توجه مردم قرار می گرفت.

با توجه به فراوانی صحابه و زادگان ائمه و نیز احداث و ایجاد بقعه های متبرک و ساختمانها و به دنبال آن ساخت مساجد و مدارس برای تعلیم قرآن و حدیث و فقه، جریانی برای ثبت شرح حال و سرگذشت این افراد و توصیف آن بقعه ها و اماکن مذهبی، یعنی تراجم نویسی و تاریخ محلی، پدید آمد و همین امر بعدها باعث ایجاد مکتب تاریخ نگاری گسترده ای شد که نه تنها از مکاتب تاریخ نگاری حجاز و عراق کمتر نبود، بلکه گوی سبقت را نیز در بعضی از سده ها از آنان می ربود.

نخستین کسی که کوشید، تاریخ گذشتگان و اعراب جاهلی را در این سرزمین احیا کند، «معاویة بن ابی سفیان» بود. چون وی همواره شیفته و فریفته وابستگیهای حسَبی و نسَبی خود و زنده کردن ارزشهای قبیله ای و قومی اعراب جاهلی و شاهان و سلاطین گذشته شبه جزیره بود؛ لذا کسانی را برای خواندن تاریخ پیشینیان و ثبت و تحریر شکوه و عظمت شاهان این سرزمین از یمن به دمشق فرا خواند. به گفته سامی الدهان «عبیده بن شُرَیه الجُرهُمی»، که در سال هفتاد هجری در گذشت، از جمله محققانی بود که برای نوشتن تاریخ عمومی این سرزمین دعوت گردید. متأسفانه تألیف او با عنوان «کتاب الملوک و اخبار الماضی» امروزه در دست نیست. کسانی چون الاوزاعی متوفی 157 هجری و ولید بن مسلم نیز چندین اثر تاریخی نوشتند که هیچ کدام از آنها باقی نمانده اند(4).

جریان تاریخ نگاری اسلامی در دوران خلافت امویان بویژه «ولید و هشام بن عبدالملک» رشد و گسترش یافت؛ این گونه تواریخ بر اساس خواست و تمایل خلفای اموی، که به شدت با بنی هاشم و بویژه اهل بیت و شیعه خصومت و دشمنی داشتند، به نگارش درمی آید. هر چند که از آن کتابها در سده های دوم و سوم هجری چیزی در دست نیست، ولی بیشتر آثار و روایات ایشان در منابع مورخان سده های بعدی دستمایه کار تاریخ نگاری آنان گردید.

با انتقال خلافت به بغداد، حدود یک قرن، تاریخ نگاری در شام سستی گرفت تا اینکه دوباره جانی تازه یافت لیکن تاریخنگاران این دوران به تألیف تاریخ عمومی اسلام کمتر علاقه ای نشان داده و بیشتر به تاریخ نگاری محلی پرداختند؛ کسانی چون ابن زوریق تنوخی(5)، الرَّبعی(6)، الخولانی(7)، ابن عدیم(8)، ابن عساکر(9)، ابن علی جراده(10)، ابن ابی طی(11)، ابن ابی ایاس و ابن ایاس(12) در سده های پنجم و ششم هجری تاریخ نگاری شام را چهره ای دیگر بخشیدند. بعضی از آنان چون ابن ابی طی شیعه بوده و تاریخ تشیع در این سرزمین را بخوبی به تصویر کشیدند.

مکتب تاریخ نگاری اسلامی در شام با تألیف کتاب هشتاد جلدی «تاریخ مدینه دمشق» ابن عساکر (م 571) اوج بیشتری گرفت. این اثر شگفت انگیز، علاوه بر اهمیت آن در باره دمشق، منبع بسیار مهمی نیز برای تاریخ اسلام تلقی می گردد که مجلدات مستقلی از آن درباره زندگی پیامبر صلی الله علیه و آله ، علی بن ابی طالب علیه السلام و امام حسین علیه السلام تصحیح شده و به چاپ رسیده و بسیار قابل توجه است. ابو شامه در قرن هفتم آن را در پانزده جلد و ابن منظور در همان سده آن را در سی جلد خلاصه کردند. دیری نپایید که در سده هشتم، جریان تاریخ نگاری عمومی اسلامی در شام رشد کاملی یافت. کسانی چون «الذهبی» متوفای 748 ه ق به تألیف تاریخ حجیم و گسترده ای در سی جلد با عنوان «تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر و الاعلام»(13) پرداخته و بر اساس شیوه سالنگاری به ثبت حوادث تاریخ اسلام از دوران پیامبر صلی الله علیه و آله تا هنگام حیات خویش و نیز شرح سرگذشت و تراجم صحابه، مشاهیر و بزرگان اسلامی که در هر سال وفات یافته بودند اقدام کرد. وی در مجلد سوم کتاب خود به بررسی حوادث سال 61 تا 80 هجری پرداخت و نمایی کلی از قیام امام حسین علیه السلام به دست داد.

مورخ مشهور دیگر این عصر «ابن کثیر دمشقی» (م 774 ه ق) بود که به تألیف یک تاریخ عمومی اسلامی دست زد و آن را «البدایة و النهایة»(14) یعنی آغاز و انجام نام نهاد. وی سلسله حوادث تاریخ اسلام را از ابتدا آغاز کرد و در چهارده مجلد منظم ساخت. در هشتمین مجلد آن هنگام ذکر حوادث سال 60 هجری مبحث مفصل و مستقلی را به قیام حسین علیه السلام اختصاص داد.

تاریخ نگاری شام در قرن هشتم و نهم و دهم دوباره به شیوه تاریخ محلی بازگشت و کسانی چون اربیلی(15)، هروی(16)، ابن حورانی(17)، ابن شاکر کتبی(18)، ابن رجب حنبلی(19)، ابن عبدالهادی(20)، ابن طولون(21)، ابن شحنه(22)، ابن شداد(23)، ابن عمری(24)، ابن عماد حنبلی(25)، ابن البقاء بدری(26)، طباخ الحلبی(27)، عظیمی الحلبی(28)، کامل الغزی(29)، و... به تألیف تواریخ محلی شام اقدام کردند. بعضی از آن مورخان در مباحثی که در باره شرح مکانهای مذهبی و بویژه منتسب به شیعه ارائه کردند، گزارشها و اطلاعات قابل توجهی را در مورد خاندان وحی و نبوت و نیز اهل بیت امام حسین علیه السلام در دوران اسارت در شام، ورود سرهای شهدا به دمشق، حضور اسیران در بارگاه یزید، محل قرار گرفتن سرهای شهدا، و نیز رأس الحسین علیه السلام ، اماکن و بقعه های متبرک منسوب به شیعه چون باب الصغیر، مقبره زینب کبری، و رقیه، مشهد المحسن و مشهد الحسین در حلب و مسائل دیگری که با فاجعه کربلا مرتبط بود به ثبت رسانیدند.

بدیهی است تألیفات گسترده و فراوان این سرزمین، که با افکار و عقاید مکتبی و مذهبی مخصوص به خود نگاشته شده، در مورد قیام حسینی و فاجعه عاشورا خالی از تحریف نیستند و بررسی همه آنها نیز با آن حجم وسیع، نیاز به یک تألیف گسترده و مستقل دارد. نگارنده در این مبحث تنها به ذکر دیدگاه چهار تن از مورخان، که هر کدام گرایش سیاسی و مذهبی خاصی داشته و وابسته به تفکر خاصی بوده اند، می پردازد؛ اینان عبارتند از:

1 ابی عبداللّه حمدان الخصیبی (متوفی 334 ه ق) صاحب کتاب «الهدایة الکبری» به عنوان شاخص غُلاة شیعه.

2 ابن عساکر دمشقی (متوفی 571 ه ق) صاحب «تاریخ مدینه دمشق» از علمای شافعی و تقریبا بی طرف اهل سنت.

3 شمس الدین الذهبی (متوفی 748 ه ق) صاحب تاریخ اسلام و وفیات المشاهیر و الاعلام» به عنوان شاخص یک مکتب اهل سنت.

4 ابن کثیر دمشقی (متوفی 774 ه ق) صاحب «البدایة و النهایة» به عنوان شاخص تاریخ نگاری وابسته اموی و شاگرد ابن تیمیه بنیانگذار فکری مکتب وهابیت.
1 قیام امام حسین علیه السلام در روایات ابن عساکر

ابوالقاسم علی بن حسن بن هبة اللّه شافعی دمشقی مشهور به ابن عساکر به سال 499 هجری در دمشق به دنیا آمد و در سال 571 هجری در همان شهر از دنیا رفت. وی از بزرگترین راویان و حافظان حدیث و مورخان اسلامی است که شهرت چشمگیری در سرزمینهای اسلامی به دست آورد(30). ابن عساکر در دوران حکومت ایوبیان در شام می زیست. در این دوران با تسلط ملک نورالدین محمود زنگی، ملک عادل و سلطان صلاح الدین ایوبی، مکتب اهل سنت سکان دار صحنه سیاست بود و تنازعاتی که در این دوران با فاطمیان شیعی مصر وجود داشت بسیاری از متفکران و علمای حدیث و تاریخ اهل سنت را به میدان کشانید و حکومتهای وقت نیز با حمایت خود از آنان مسیر تاریخ نگاری در شام را به همان گونه ای که تمایل داشتند جهت دادند. ابن عساکر نماینده این طبقه و سرآمد آنان بود ولی چندان وقعی به تمایلات حکومت نمی گذاشت و به نظر می رسد به عنوان یک مورخ منصف، به رغم جو نامساعد زمانی رسالت خود را بخوبی انجام داد. وی از ائمه شیعه بویژه امام علی علیه السلام ، حسن علیه السلام و حسین علیه السلام با احترام فراوان یاد کرده و به ذکر فضائل آنان می پردازد. او در عرصه علم و فقه و حدیث یکه تاز میدان بود و شاگردان و راویان فراوانی داشت که هر کدام برای خود در عالم اسلامی وزنه ای محسوب می شدند. چنانکه تراجم نویسان گویند چهل سال از عمر خود را به تصنیف گذرانید و بیش از 20 سال عمر خود را در مسافرتهای علمی به مصر، بغداد، کوفه، ایران و... سپری کرد و افزون بر یکصد تألیف از خود بر جای گذاشت(31).

از مهمترین نوشته های ابن عساکر، «تاریخ مدینه دمشق» است که در هشتاد جلد تألیف شده است.

وی تألیف خود را، که دربرگیرنده تاریخی عمومی از سده های صدر اسلام بویژه دمشق است، از آغاز بنای این شهر در تاریخ شروع کرده و پس از آن به شرح زندگی صحابه پیامبر صلی الله علیه و آله ، تابعان، محدثان، مشاهیر و علمای اسلام تا سده ششم هجری می پردازد. شیوه کار او شباهت فراوانی با تاریخ بغداد خطیب بغدادی دارد و الذهبی نیز در تاریخ اسلام تا حدودی از او پیروی کرده است. وی یکی از مجلدات تاریخ دمشق خویش را به شرح حال امام حسین علیه السلام و قیام وی اختصاص داده که توسط محمّد باقر محمودی به سال 1970 در یک جلد مستقل در بیروت با عنوان «ترجمه ریحانة رسول اللّه الامام الشهید حسین بن علی بن ابیطالب علیه السلام من تاریخ دمشق لابن عساکر» به چاپ رسیده است. این جزء بسیار مفصل و طولانی، و قریب 400 صفحه چاپی در قطع رحلی است(32).

ابن عساکر به رغم تمایلات دینی و مذهبی خود، بر خلاف سایر تاریخنگاران اهل سنت در شام، تقریبا قیام حسین علیه السلام را با بی طرفی گزارش کرده ولی نقاط ضعف و تحریفات فراوانی در آن به چشم می خورد که در این مبحث به آنها اشاره خواهیم کرد.
موارد تحریف در تاریخ ابن عساکر

الف ابن عساکر ابتدا با نام و کنیه حسین علیه السلام سخن خویش را آغاز کرده و اولین مسأله ای که مطرح می کند حضور امام حسین علیه السلام تحت پرچم یزید بن معاویه در فتح قسطنطنیه است(33) که این امر هم عقلاً و هم استنادا قابل خدشه است؛ اما عقلاً اینکه چگونه با توجه به اختلافات ریشه ای و اصولی میان بنی امیه و بنی هاشم و بویژه میان خاندان حرب و ابوسفیان با علی علیه السلام و خاندان او، که از بدیهیات مسلم تاریخی است، حسین علیه السلام به عنوان یکی از دشمنان سرسخت خاندان معاویه، حاضر به خدمت در رکاب خصم خود یزید باشد؟ اگر به بررسی علل قیام امام حسین علیه السلام علیه یزید بپردازیم یکی از علل آن را مفاسد یزید خواهیم یافت. حال با توجه به فسق و فجوری که یزید داشت و در بیشتر منابع، مسأله عیاشی، شرابخوارگی و هرزگی وی ذکر شده(34) و حتی در فتح قسطنطنیه سربازان او که از نوعی بیماری در هلاکت بودند، یزید به عشقبازی با کنیزکی مشغول بود و هیچ احساس مسئولیتی در باره جان نیروها نمی کرد! چگونه حسین علیه السلام حاضر به همکاری با چنین فرد فاسقی گردد. همچنین اگر او با چنین فردی سازگار بود، قیام او چه معنایی داشت؛ اما در مورد عدم استناد این روایت اینکه اولاً ابن عساکر بر حسب شیوه تاریخ نگاری خویش تمامی سلسله راویان خود را ذکر می کند ولی در مورد این روایت هیچ فردی را نام نبرده است. ثانیا در هیچیک از منابع معتبر درباره فتوحات از جمله فتوح ابن اعثم، فتوح الشام واقدی، فتوح البلدان بلاذری و کتابهای دیگر نامی از حضور حسین علیه السلام در غزوه قسطنطنیه نیست.

ب در روایت پنجم، از فضل و بخشش معاویه به حسن و حسین علیهاالسلام سخن می گوید که آنان به خدمت معاویه رسیدند. معاویه به آنان دویست هزار درهم بخشید و گفت: آن را بگیرید، من فرزند هند هستم هیچکس قبل و بعد از من چنین صله ای نداده و نمی دهد(35).

در این باره باید گفت ابن عساکر تاریخ ملاقات را ذکر نمی کند ولی آن طور که از روایت برمی آید مسأله در بارگاه او در دمشق بوده است. تا قبل از صلح امام حسن علیه السلام هیچگونه رابطه و ملاقاتی میان امام حسن علیه السلام و امام حسین علیه السلام و معاویه نبوده و پس از صلح نیز در هیچ یک از منابع گزارش نشده که این دو بزرگوار به اتفاق یا بطور مستقل به دمشق رفته باشند و علاوه بر اینها به علت دشمنی که معاویه با خاندان علی علیه السلام داشته و دشنام دادن به پدر آن دو بزرگوار را بر منبرها رسم کرده بود، این روایت نمی تواند به هیچ روی مستند و قابل پذیرش باشد.

ج در روایت ششم از سخنرانی امام حسین علیه السلام در مقابل معاویه در مسجد (جامع اموی) گفتگو می کند که ایشان بر روی منبر از معاویه تمجید و تجلیل کرده و حدیثی از رسول اللّه روایت می کند که شیعه آل محمّد در بهشت است. وقتی معاویه از حسین علیه السلام سؤال می کند که شیعه آل محمّد کیست؟ او می گوید کسی است که ابابکر، عمر، عثمان، پدرم علی و تو را ای معاویه دشنام ندهد(36).

جعلی و ساختگی بودن این روایت به قدری روشن است که ابن عساکر خود نتوانسته آن را بپذیرد و در پایان روایت می گوید این حدیث منکر است و سلسله اسناد آن به حسین علیه السلام نمی رسد.

د ابن عساکر پس از ذکر مختصری از شرح حال حسین علیه السلام وارد ماجرای قیام ایشان و چگونگی خبر یافتن رسول خدا صلی الله علیه و آله از مقتل حسین علیه السلام توسط جبرئیل علیه السلام را تشریح ساخته و 27 روایت مشابه در این زمینه ذکر می کند(37). آنگاه از خروج امام به سوی مکه و از آنجا به سوی عراق و نیز از مخالفتها و نصیحتهای بزرگان مکه برای عدم خروج او از این شهر سخن می گوید(38). وی چندین روایت از عبداللّه بن عمر و دیگران ذکر می کند که او را از رفتن به عراق نهی کرده و می گویند خداوند رسول خدا را بین دنیا و آخرت مخیّر کرد و او آخرت را برگزید و تو پاره تن او هستی، به دنبال دنیا مباش(39). در عین حال که وی این روایات را در پی هم ذکر می کند هیچیک از گزارشهایی را که هدف خروج حسین علیه السلام به مکه را بیان می کند ارائه نمی دهد. لذا از این روایات چنین برداشت می شود که حسین علیه السلام به دنبال حکومت دنیوی و مادی رفته و آن را بر آخرت ترجیح داده است و در حقیقت علت اصلی قیام پنهان مانده، تلاش برای احراز قدرت دنیوی به عنوان علت القا می گردد.

ه روایت قابل توجه دیگر، نامه مروان بن حکم به عبیداللّه بن زیاد است که او را از خروج امام حسین علیه السلام به سوی عراق آگاه ساخته و می گوید این حسین فرزند فاطمه رسول خداست. هیچکس از مسلمانان نزد ما محبوبتر از حسین علیه السلام نیست؛ خود را آماده کن برای برخورد با کسی که هیچ چیز مانع او نیست(40).

این روایت در حالی است که هنگام حضور امام علیه السلام در مقابل حاکم کوفه، مروان بن حکم به عمرو بن سعید می گوید یا از او بیعت بگیر و یا سرش را از تن جدا کن زیرا اگر از بارگاه تو بیرون رود هرگز به او دست نخواهی یافت(41). مشخص نیست در اینجا چگونه مروان، دشمن و معاند امام علیه السلام ، دلسوز او شده و عبیداللّه را به مدارا با او سفارش می کند. لازم به ذکر است که مروان از هنگام ظهور در صحنه سیاسی به عنوان مشاور عثمان و سرانجام با دستیابی به قدرت و خلافت در دمشق، همواره شنیع ترین برخوردها را با شیعیان و خاندان علی علیه السلام داشته است.

و مسأله درخواست ملاقات و بیعت امام حسین علیه السلام با یزید که در هنگام گفتگوی عمر بن سعد و مکاتبه او با عبیداللّه عنوان می شود یکی دیگر از نکات تحریفی است که در تألیف ابن عساکر و نیز بسیاری از منابع مورخان شامی دیگر چون ابن کثیر و شمس الدین ذهبی گزارش شده(42) و متأسفانه بعضی از منابع شیعی نیز آن را بدون تجزیه و تحلیل و بررسی عمیق، در منابع خود ذکر کرده اند(43). این دسته از مورخان گفته اند که عمر بن سعد پس از گفتگویی با امام حسین علیه السلام ، به عبیداللّه بن زیاد نامه ای نوشته و این شروط را از جانب حضرت ابا عبداللّه علیه السلام عنوان می کند:

1 اجازه دهند از همانجایی که آمده برگردد.

2 به یکی از مرزها برود و نظاره گر امور باشد.

3 اجازه دهند نزد یزید رفته و دست خود را در دستان او گذارد تا هر چه خواهد حکم کند(44).

این روایت از لحاظ استناد و عقل قابل خدشه است اما استنادا اینکه:

1 شروط مذکور به صورتهای مختلفی ثبت شده، گاهی یک شرط و گاهی دو یا سه شرط و حتی در روایتی مسأله بیعت با یزید از جانب حسین علیه السلام مطرح شده است.

2 سلسله این روایات و اسناد آن به حسین علیه السلام نمی رسد؛ یعنی به همان فردی که چنین شرایطی را خواسته، لذا در ابتدای کار، این روایت منکر و ضعیف است.

3 این نامه را عمر بن سعد به عبیداللّه نوشته نه شخص امام علیه السلام و احتمال دارد او از جانب خود برای ختم غائله چیزهایی بدان افزوده باشد.

4 این روایت ابتدا در منابع اهل سنت گزارش شده و منابع شیعی نیز شرط سوم یعنی بیعت با یزید را بالاتفاق ذکر نکرده اند.

5 طبری روایتی نقل کرده که می تواند بخوبی این شرط را زیر سؤال برد. او از قول «عقبة بن سمعان» که در صحنه کربلا حضور داشته است، نقل می کند که وی از ابتدا تا انتها همراه حسین علیه السلام بوده و هیچ سخنی نبوده که از او نشنیده باشد. در ادامه او سوگند می خورد که حسین علیه السلام در سخنانش با مردم هیچگاه چنین حرفی یعنی بیعت با یزید و گذاشتن دست در دستان او نزد(45).

6 چنانکه بعضی از منابع گویند، گفتگوی عمر بن سعد و حضرت ابا عبداللّه علیه السلام سرّی بوده(46) پس چگونه می توان به طور قطع گفت که شرط امام حسین علیه السلام چه بوده است.

7 عبیداللّه در نامه هایی که به عمر بن سعد می نویسد از او می خواهد یا حسین علیه السلام را به بیعت با یزید مجبور می سازد یا اینکه سر او را به نزد وی بفرستد(47). در حقیقت با این شرط مقصود عبیداللّه تأمین می شود.

اما عقلاً اینکه:

1 اگر امام حسین علیه السلام راضی به بیعت با یزید بود چرا در همان ابتدای کار در دارالاماره حاکم مدینه «ولید بن عتبه» چنین نکرد؟ و این همه رنج سفر و مسافرت را بر خود پذیرا شد؟

2 اگر او به بیعت با یزید راضی بود پس قیام او چه معنا و انگیزه ای داشت؟

3 آیا مورخان وابسته اموی که خود عدم بیعت با یزید را در دارالاماره ولید بن عتبه ذکر کرده اند(48) نخواسته اند در اذهان چنین تداعی کنند، تا آنجا که مسأله جان و درگیری نظامی در کار نبود امام حسین علیه السلام بیعت نکرد و گریخت، اکنون که در نزدیکی کربلا، سپاهیان عبیداللّه راه را بر او گرفته اند و قطعا جان او و خاندانش در معرض خطر جدی قرار گرفته است به اصطلاح از موضع خود برگشته و از ترس جان، خواستار ملاقات و بیعت با یزید شده است!؟

4 آیا با این شرط (دیدار با یزید) نخواسته اند چهره محبوبتری از یزید نسبت به عبیداللّه نشان داده و چنین القا نمی کنند که حسین علیه السلام نسبت به یزید خوشبین بوده و از این چهره مصلح و با عطوفت! بر خلاف عبیداللّه انتظار بخشش و عفو داشته است؟

ز ابن عساکر پس از ختم ماجرای حسین علیه السلام و یارانش به ذکر معجزات و غرایبی می پردازد که پس از قتل آن حضرت در عاشورا اتفاق افتاده است. وی 32 روایت از سلسله راویان خود نقل کرده و در آنها تغییرات و دگرگونیهایی را که در نظام هستی هنگام قتل حسین علیه السلام رخ داده برمی شمرد؛ از جمله اینکه:

1 آسمان بر حسین علیه السلام همانند یحیی بن زکریا گریست.

2 از آسمان خاکهای سرخی فرو ریخت.

3 ستارگان هنگام روز پدیدار شدند.

4 هیچ سنگی از روی زمین برداشته نشد مگر آنکه از زیر آن خون تازه بیرون آمد.

5 آسمان مدت هفت روز در تاریکی به سر برد.

6 خورشید هر صبح و شام شعاعهای خونینی بر دیوارها می تابانید.

7 در آسمان چیزی همانند خون دیده می شد.

8 ستارگان به یکدیگر برخورد می کردند.

9 فردی که مردم را به کشته شدن حسین علیه السلام بشارت می داد کور شد.

10 از آسمان باران خون می بارید.

11 از دیوار دارالاماره خون سرازیر می شد.

12 دیوارهای بیت المقدس خونین شدند.

13 در روز حادثه هر شتری در اردوگاه کشته می شد میان گوشت آن آتش بود(49).

در مورد این روایت باید گفت قبل از آنکه در منابع شیعه دیده شود بیشتر در منابع اهل سنت به چشم می خورد. کسانی چون هیثمی(50)، ترمذی(51)، ابن حنبل(52)، ابن سعد(53)، ابن عساکر(54)، الذهبی(55) که از نخبگان و سرآمدان مورخان و محدثان بنام و متعصب اهل سنت هستند نیز این روایات و امور غریب را ذکر کرده اند.

در این میان دو تن از آن مورخان مشهور شامی یعنی ابن عساکر و الذهبی با وجودی که گزارشهای مستند و قابل توجهی در باره مقتل حسین علیه السلام ، که عمدتا حاکمان اموی را زیر سؤال برده و چهره آنان را رسوا می سازد، ذکر نکرده و بطور گذرا از آن گذشته اند ولی روایات فراوانی در مورد اینگونه امور غریب و حوادث غیر طبیعی و خارق العاده به دنبال هم ردیف می کنند. اگر واقعا به دور از تعصب به این مسائل بنگریم چگونه می توانیم توجه کنیم مورخان یاد شده که چندان تمایل و گرایشی به ائمه سلام اللّه علیهم و نیز امام حسین علیه السلام نداشته و بیشتر، جانب حاکمان اموی و دشمنان اهل بیت را مراعات می کنند به ثبت اینگونه روایات پرداخته و تمایل بیشتری نشان داده اند؟ آیا ذکر غرایب یاد شده نمی تواند چهره شیعه و اعتقادات آنان را زیر سؤال ببرد؟! آیا آن مورخان نخواسته اند واقعه عاشورا و هدف قیام حسین علیه السلام را تحت الشعاع این مسائل قرار دهند؟ آیا این سخن پیامبر صلی الله علیه و آله در جواب مردمی که می اندیشیدند با مرگ فرزند او ابراهیم کسوف پدید آمد، در منابع شیعه و سنی ثبت نشده است که فرمود: ستارگان و کواکب به خاطر مرگ هیچ احدی کسوف و یا خسوف نمی کنند؟(56) آیا تاکنون اندیشیده ایم که آوردن اینگونه گزارشها در منابع اسلامی یعنی به هم خوردن ستارگان، طلوع نکردن خورشید، باریدن خون از آسمان و غیره، مسلمانان و بویژه شیعه را در نظر مردم جهان افرادی کوته فکر، خرافی و عاری از عقل معرفی می نماید؟ آیا آنان نخواهند گفت اگر چنین حوادثی رخ داده بود امروز دیگر از نظام هستی اثری نبود؟ و نیز اینکه اگر این معجزات الهی پس از شهادت امام حسین علیه السلام رخ داد چرا قبل و یا هنگام شهادت ایشان چنین نشد و خداوند کمکهای خود را از حضرت ابا عبداللّه علیه السلام دریغ فرمود؟ آیا وقتی علی اصغر شهید شد، امام سر به آسمان بلند نکرد که خدایا اگر کمک خود را از ما باز داشته ای این مصیبتها را ذخیره ای برای آخرت ما قرار بده(57) و نیز اگر کسی با گفتن خبر شهادت حسین علیه السلام با شادی به وسیله شعاع ستارگان کور می شود چرا قاتلان او که با چنین بی رحمی او و یارانش را کشته و با اسب بر او تاختند، چنین نشدند؟ نکته آخر اینکه چرا اینگونه حوادث طبیعی را قبل از آن در تاریخ اسلام نمی بینیم؟ آیا حضرت حمزه عموی بزرگوار رسول خدا صلی الله علیه و آله و بزرگترین حامی اسلام در کارزار احد به گونه ای مظلومانه مثله نشد و توسط پلیدترین مشرکان سینه اش از هم ندرید و جگرش پاره پاره نشد؟ آیا علی علیه السلام به گونه ای مظلومانه در محراب به شهادت نرسید؟ آیا حسن علیه السلام جگرش پاره پاره نشد؟! در هر حال قضاوت را به عهده خوانندگان می گذاریم که خود بیندیشند و قضاوت کنند.

ابن عساکر سپس چند روایت از ام سلمه مبنی بر خبر یافتن از شهادت حسین علیه السلام از سوی رسول خدا صلی الله علیه و آله و نیز گرفتن تربتی از قتلگاه او و گذاشتن آن در شیشه که در هنگام شهادت تبدیل به خون شد و همچنین شنیدن صدای جنیان توسط او و مردم دیگر که در مرگ حسین علیه السلام عزاداری می کردند ارائه می کند که این روایات را در مبحث بعدی مورد تجزیه و تحلیل قرار خواهیم داد.

تألیف این محقق مشهور در مورد امام حسین علیه السلام با ذکر روایاتی درباره تاریخ، روز و سال شهادت حسین علیه السلام ، سن آن حضرت هنگام شهادت و چند خبر دیگر پایان می پذیرد.
نقاط ضعف و قوت پردازش ابن عساکر به قیام حسین علیه السلام

نوشته ابن عساکر در مورد سرگذشت امام حسین علیه السلام نقاط قوت و ضعف فراوانی دارد. وی در مورد زندگی و شرح حال امام علیه السلام و نیز قیام او، در مجموع 401 روایت گزارش می کند که از این تعداد بیش از یکصد و پنجاه روایت آن دقیقا مشابه روایت دیگر است و تنها سلسله راویان آن متفاوت هستند و قریب به پنجاه روایت تنها با یک یا دو کلمه اختلاف گزارش شده و در مجموع مشابه هستند. از میان روایات وی بیش از 250 روایت که تقریبا یکسان هستند به ذکر فضائل و مناقب حسین علیه السلام و روایات وارده از رسول خدا صلی الله علیه و آله در مورد ایشان اختصاص دارد که ذکر این روایات در یکی از منابع اهل سنت می تواند بسیار با اهمیت و ارزشمند باشد و در حقیقت باید گفت از نقاط قوت کار اوست که به رغم سلیقه مذهبی، بی طرفانه به ذکر این فضائل پرداخته و در منابع دیگر اهل سنت کمتر از اینگونه سخنان دیده می شود. از حدود یکصد و پنجاه روایت باقیمانده؛ قریب به پنجاه روایت در مورد امور غریبی است که پس از قتل حسین علیه السلام رخ داده و ما بدانها اشاره کردیم، حدود سی روایت مربوط به سال شهادت و سن آن حضرت است و در بیست روایت نیز به ذکر اخبار وارده از رسول خدا صلی الله علیه و آله و علی علیه السلام در مورد خبر قتل حسین علیه السلام پرداخته است. در نتیجه از میان مجموع 400 روایت وی تنها 10 روایت به کیفیت شهادت و مقتل حسین علیه السلام و نحوه برخورد سپاه عمر بن سعد و جنایات آنان در مورد شهیدان کربلا و تشریح حادثه عاشورا اختصاص دارد. پانزده روایت نیز در مورد حوادث هنگام حرکت حسین علیه السلام و نحوه آن و نیز اعزام مسلم ارائه می دهد که این مسائل یکی از نقاط ضعفی است که نوشته او در مورد قیام عاشورا دارد. حدود 30 تا 40 درصد از روایات ابن عساکر با روایات ابن اعثم کوفی در «الفتوح» مشابه است و به رغم آنکه خود از آن سخنی به میان نمی آورد با یک مقایسه اجمالی می توان بخوبی دریافت که از روایات وی بهره برده است. حال با توجه به این مسأله اگر مندرجات جلد پنجم و ششم الفتوح را، که بخشی از آن در مورد امام حسین علیه السلام است، با آن مطابقت بدهیم بخوبی می بینیم که بیشتر روایات ابن اعثم که در باره مقتل حسین علیه السلام ، هدف و انگیزه حرکت امام به سوی عراق، چگونگی برخورد عبیداللّه با مسلم و نیز کیفیت برخورد دو سپاه، حوادث و مصیبتهای وارده بر امام حسین علیه السلام و خاندانش، و طرز به شهادت رسیدن و یا نبرد یاران ایشان با سپاه سعد و در مجموع حوادث مرتبط با این واقعه مهم نگاشته شده است را وی در تألیف خود نیاورده و از آن همه مسائل مهم تقریبا گذشته است. حال چه علتی باعث حذف این روایات مهم شده است. در این مورد شاید بتوان با بررسی اوضاع و عصر ابن عساکر، که با حکومت امویان مقارن بوده و در حقیقت قدرت سیاسی در دست دشمنان شیعه قرار داشته، به این نکته دست یافت که چون این احادیث ماهیت حکومت اموی را برملا می کند، شاید به خواست حاکمان و توسط عمال آنان از روایات ابن عساکر حذف شده باشد. آنچه ما را به این نتیجه می رساند این است که ابن عساکر، شافعی و از مورخان منصف و بی طرفی است که به اهل بیت رسول خدا صلی الله علیه و آله و ائمه معصومین ارادت داشته و بسیاری از روایات خود را از راویان شیعه و حتی ائمه سلام اللّه علیهم از جمله امام جعفر صادق علیه السلام و امام سجاد علیه السلام برگرفته است و در جای جای حوادث کربلا برخلاف سایر مورخان اهل سنت بر قاتلان حسین علیه السلام لعن و نفرین می کند. لذا اینکه او خود به حذف این روایات اقدام کرده باشد بسیار بعید به نظر می رسد.


ادامه دارد....



پی نوشت:
1 این مقاله برگرفته از خورشید شهادت (مجموعه مقالات برگزیده اولین سمینار بررسی ابعاد زندگانی امام حسین علیه السلام ) دفتر اول، تهران، دانشکده امام حسین علیه السلام می باشد.

2 ابن سعد، طبقات الکبری، 7/115-111.

3 نجدة خماش، الشام فی صدر الاسلام، 5624؛ احسان عبّاس، تاریخ بلاد الشام، 7/243-222.

4 تاریخ نگاری در اسلام، ترجمه و تدوین یعقوب آژند، ص 106.

5 متوفی 442 هجری در شهرک معرة النعمان است. کتاب وی که در باره حوادث قرن پنجم هجری و فتوحات ترکان و هجوم فرانکها به سرزمین شام و بویژه جلب است از بین رفته، ولی ابن ندیم در زبدة الحلب از آن بهره برده است.

6 متوفی 444 هجری، کتابی در باب تاریخ دمشق نوشته که ابن عساکر از آن بهره های فراوانی برده است.

7 متوفی 365 هجری، کتابی به نام تاریخ داریا نوشته که در سوریه به چاپ رسیده است.

8 متوفی 660 هجری، کتابی عظیم در باب حلب نوشت و در آن تاریخی مفصل از شام در صدر اسلام تا قرن هفتم ارائه داد. کتاب او با نام بغیة الطلب فی تاریخ الحلب توسط سهیل زکار در 1988 در دمشق به چاپ رسید.

9 متوفی 571 هجری مؤلف مشهور تاریخ مدینه و دمشق است که در هشتاد جلد تألیف شده و جز بخشی از آن امروزه بر جای نمانده که توسط صلاح الدین المنجد در دمشق به سال 1371 ق چاپ شده است.

10 متوفی قرن ششم هجری است که کتابی در باب حلب نوشته و ابن ندیم از اثر او بهره های فراوان برده است.

11 متوفی 630 هجری، از شیعیان مشهور حلب بود که بیش از ده کتاب تألیف کرد که یکی از آنها معادن الذهب امروزه موجود است و سایر آثار او در تألیفات متأخران مورد بهره برداری قرار گرفته است.

12 متوفی 555 هجری، ذیل تاریخ دمشق را نوشت که توسط سهیل زکار در بیروت به سال 1403 به چاپ رسید.

13 کتاب شمس الدین الذهبی با تحقیق عمر عبدالسلام تدمری در دارالکتاب العربی بیروت به سال 1410 به چاپ رسید.

14 این کتاب در ده جزء و پنج مجلد در دارالفکر بیروت به سال 1398 تجدید چاپ شد.

15 متوفی 726 هجری است. بخشی از تألیف او در مورد دمشق در دارالکتاب الظاهریة موجود است و هنوز به چاپ نرسیده است.

16 هروی به شرح مزارات و بقاع متبرکه شیعه در شام پرداخت. کتاب وی با نام زیارات الشام در دمشق به چاپ رسید.

17 متوفی سده ششم هجری، زیارات الشام او در دمشق به سال 1981 م به چاپ رسید. این کتاب به شرح زندگی نامه صحابه، امامزادگان، سادات، صوفیه و عرفای سوریه پرداخته و تقریبا از کتاب هروی تقلید کرده است.

18 متوفی 764 هجری، یک تألیف گسترده در باره مشاهیر اسلام با عنوان فوات الوفیات به رشته تصنیف درآورد که در سال 1951 م توسط محی الدین عبدالحمید در قاهره به چاپ رسید. تألیفی نیز در تاریخ دمشق داشت.

19 متوفی 795 هجری، در مورد مشاهیر فرقه خود یعنی حنابله تألیفی نگاشت که با عنوان طبقات الحنابله در دمشق به چاپ رسید.

20 متوفی 909 هجری و از مورخان شیعی شام است. وی کتابی با نام ثمار المقاصد فی ذکر المساجد در باره تاریخ مساجد دمشق و مشاهیری که آنها را احداث کرده بودند نگاشت که توسط محمّد اسعد طلس در بیروت به سال 1361 ق به چاپ رسید.

21 متوفی 953 هجری در تاریخ صالحیه کتابی با نام القلائد الجوهریه فی تاریخ الصالحیه نوشت که در سال 1956 م توسط محمّد احمد دهمان در دمشق چاپ شد.

22 کتاب او با نام الدرالمنتخب من تاریخ الحلب در دمشق به سال 1404 ق چاپ شد.

23 عزالدین محمّد بن علی بن ابراهیم بن شداد، الاعلاق الخطیرة فی ذکر امراء الشام و الجزیره، حققه یحیی ذکریا عباره، دمشق، وزارة الثقافه 1991 م.

24 فضل اللّه بن عمری در مورد مساجد دمشق بویژه جامع اموی تألیفاتی داشت که یکی از آنها به نام الجامع الاموی توسط محمّد مطیع الحافظ به چاپ رسید.

25 ابوالفلاح عبدالحی بن عماد حنبلی، شذرات الذهب فی اخبار من ذهب، بیروت، دارالفکر، 1399 ق.

26 ابن البقاء عبداللّه البدری (قرن نهم)، نزهة الانام فی محاسن الشام، بیروت، دارالرائد، 1980 م.

27 محمّد راغب طباخ الحلبی، اعلام النبلاء بتاریخ حلب الشهباء، صححه محمّد کمال، حلب، دارالقلم العربی، چاپ دوم 1408 ق.

28 محمّد بن علی عظیمی الحلبی (م 556)، تاریخ الحلب، تحقیق ابراهیم زعرور، دمشق، 1984 م.

29 کامل الغزی البابی الحلبی، نهر الذهب فی تاریخ الحلب، تحقیق شوقی شعث، محمود الفاخوری، حلب، دارالقلم العربی، 1412 ق.

30 ابن خلکان، وفیات الاعیان و انباء ابناءالزمان 3/309.

31 یاقوت حموی، معجم الادباء 13/76080؛ ابن خلکان، همانجا؛ ذهبی، سیر اعلام النبلاء 20/555 .

32 کتابی که توسط راقم این سطور مورد نقد و بررسی قرار گرفته به سال 1398 ق در مؤسسة المحمودی بیروت به چاپ رسیده است.

33 ابن عساکر، همان کتاب، ص 7.

34 در این مورد ر.ک: مسعودی، مروج الذهب 3/72؛ شیخ طوسی، اختیار معرفة الرجال، ص 50.

35 ابن عساکر، همان کتاب، ص 7.

36 همان کتاب، ص 8 .

37 همان کتاب، ص 191-165.

38 همان کتاب، ص 201-197.

39 پیشین، ص 201-199.

40 پیشین، ص 205.

41 ابن کثیر، البدایة و النهایة، 8/147.

42 پیشین 8/170 و 175؛ شمس الدین الذهبی، تاریخ الاسلام، 4/12-13؛ ابن عساکر، همان کتاب، ص 219.

43 شیخ مفید، الارشاد، 2/89؛ طبری، تاریخ الطبری، 5/414 به نقل از ابو مخنف؛ طبرسی، اعلام الوری، ص 223؛ فتال نیشابوری، روضة الواعظین، ترجمه مهدوی دامغانی، ص 182؛ بلاذری، انساب الاشراف 2/182.

44 منابع پیشین، همانجا.

45 طبری، همان کتاب 3/312؛ نویری، نهایة الارب فی فنون الادب، ترجمه مهدوی دامغانی 7/174.

46 ابن کثیر، همانجا.

47 بلاذری، انساب الاشراف 2/182.

48 بنگرید به منابع پاورقی 42 و 44.

49 ابن عساکر، همان کتاب، ص 261-242.

50 مجمع الزوائد، 9/196.

51 صحیح، حدیث 3778.

52 المسند 1/283.

53 طبقات الکبری، ج 8، ص 172.

54 همان کتاب، ص 261-242.

55 تاریخ الاسلام، 4/15-18.

56 بخاری، صحیح 2/24؛ نویری، نهایة الارب، ترجمه دامغانی 3/198؛ ابن شبه، تاریخ المدینة المنوره 1/98.

57 شیخ مفید، ارشاد، ص 221
 
 
 
 
 
 
mehrab motavally