صحيفه سجاديه و انسان معاصر 2
آدمي نيازمند دعا ‌و‌ مناجات است. نه ‌از‌ آن رو که تکليفي ‌را‌ ادا کند، بلکه ‌به‌ آن جهت که خويشتن خويش ‌را‌ در گفتگويي ‌با‌ معبود ‌به‌ آرامش ‌و‌ اطمينان رساند.
پنج شنبه 21 شهریور 1398    
بازدید: 288
صحيفه سجاديه و انسان معاصر 2
 

 

انسان ‌و‌ دعا

آدمي نيازمند دعا ‌و‌ مناجات است. نه ‌از‌ آن رو که تکليفي ‌را‌ ادا کند، بلکه ‌به‌ آن جهت که خويشتن خويش ‌را‌ در گفتگويي ‌با‌ معبود ‌به‌ آرامش ‌و‌ اطمينان رساند. نفس مطمئن اهل دعا است. چراکه دعا ‌و‌ اجابت ‌را‌ در نهايت همه ‌از‌ حق مي داند ‌و‌ عالم دعا ‌را‌ عالم اتحاديگانگي قلبي ‌با‌ او. دعا محصول شناخت است. هم شناخت خود ‌و‌ هم شناخت هستي ‌و‌ هم خالق آن. در عين اعتراف ‌به‌ ناداني ‌و‌ ضعف در شناخت در برابر ‌او‌ نيز هست.  

انسان مطمئن در همه حالات خود خدا ‌را‌ مي خواند ‌و‌ در پس حقير ‌و‌ خرد ديدن خود در برابر معبودش ، چون قطره اي که ‌با‌ دريا يکي مي شود، دريا مي شود. ‌از‌ سوي ديگر، دعا در اثري چون صحيفه تنها دعاي فردي نيست ، بلکه درخواست هاي اجتماعي ‌و‌ سياسي ‌و‌ فرهنگي نيز در آن مستتر است. اين نشان ‌از‌ احاطه شناخت امام نسبت ‌به‌ هستي ‌و‌ درک متقابل حق ‌و‌ مسووليت خود در برابر همه پديده هاست. انسان عالم پديده ها ‌را‌ آن گونه که هستند مي شناسد (رب ارني الاشياء کما هي) ‌و‌ حق آنها ‌را‌ نيز ادا مي کند.

بنابراين هستي شناسي نيز در آن هست ‌و‌ طبيعت در آن تقدس دارد «و تنها زماني مي توان ‌از‌ تقدس طبيعت دم زد که اعتقاد ‌به‌ تقدس زندگي در مجموع فراموش نشده باشد». دعاي امام سجاد ‌از‌ سوي ديگر کلام انسان کامل است ‌با‌ معبود خويش. حمد اوست نسبت ‌به‌ حق. انسان ‌به‌ مثابه اشرف مخلوقات ، برترين ‌و‌ شمولي ترين حمدها ‌را‌ نيز بايد ‌از‌ معبود خود بنمايد. انسان کامل مسير بالاترين حمد نسبت ‌به‌ پروردگار است. عبادت ‌و‌ دعاي همه هستي ‌با‌ دعا ‌و‌ عبادت ‌او‌ کامل مي شود. خداوند در سوره صاد داستان عبادت حضرت داوود ‌را‌ چنين ‌به‌ تصوير مي کشد که انا سخرنا الجبال معه يسبحون بالعشي ‌و‌ الاشراق يعني آن گاه که داوود لب ‌به‌ دعا مي گشود همه ذرات هستي ‌از‌ حمد کامل ‌او‌ بهره مند مي شدند.  

آن گاه که انسان کامل لب ‌به‌ دعا بگشايد، ‌از‌ زبان همه هستي دعا مي کند. چرا که ‌او‌ در مقايسه ‌با‌ همه اسما ‌و‌ صفات حق آگاهي دارد ‌و‌ وجودش هم مظهر اين اسماء است ‌و‌ ‌از‌ طرفي هستي نيز چيزي جز مظهريت اسماء الهي نيست. علم ‌او‌ ‌به‌ خود عين علم ‌به‌ هستي ‌و‌ خالق هستي است. (من عرف نفسه فقد عرف ربه) ‌از‌ طرف ديگر، تدبر در اثر گرانقدري چون صحيفه چگونه انسان بودن ‌را‌ ‌به‌ آدمي مي نماياند. قناعت ، شکر، استغفار، کمک ‌به‌ همنوع ، دوري ‌از‌ گناه ، توبه ، اتصاف ‌به‌ ملکات روحاني ، سير در جهت تکامل روح همه ‌و‌ همه در جهت رفع حجابهاي ظلماني ‌و‌ نوراني در آدمي شدن ‌و‌ معرفت حق اند.

دعايي که در آن ذکر حق جلوه مي کند، آدمي ‌را‌ ‌از‌ ساحت غفلت ‌به‌ در برده ‌و‌ ‌به‌ مدينه ذکر رهنمون مي شود. در قرآن آمده است خداوند گروهي ‌از‌ انسان ها ‌را‌ ‌به‌ واسطه آن که ياد ‌او‌ ‌را‌ فراموش کردند؛ فراموش شده وانهاد. «اولئک الذين نسوا الله فانساهم انفسهم» اين ذکر بيدارگرانه ‌و‌ احياگرانه است. احياگري اش ‌از‌ آن روست که آدمي ‌را‌ ‌به‌ فطرت الهي اش نزديک مي کند ‌و‌ ‌از‌ پلشتي هاي ماديت رهايي مي بخشد. ‌به‌ همين اعتبار، در حديثي شريف دعا سلاح مومن ناميده شده است. چه اين سلاح شيطان ‌را‌ ‌از‌ غلبه بر ‌او‌ ‌و‌ تنيدن دام غفلت بر پيرامون وي دور مي کند.


اذکرو الله شاه ما دستور داد / اندر آتش ديد ما ‌را‌ نور داد


صحيفه مي خواهد معرفتي ‌را‌ بنيان نهد که در پي آن آدمي ‌از‌ دام غفلت ‌به‌ درآمده ‌و‌ ‌به‌ خودشناسي تحقيقي دست يابد. صحيفه ‌از‌ سويي ديگر زيباترين مواجهه هاي انسان ‌را‌ ‌با‌ «حق » ترسيم مي کند. کلام انسان کامل در مواجهه ‌با‌ حق «قرآن صاعد» ناميده مي شود. اين کلام قرآن ناطق است که رو ‌به‌ سوي آسمان دارد. آن کس که همه توکلش ‌به‌ خداست ‌با‌ تمام عشق ‌و‌ ارادت ‌به‌ ميدان تمنا مي آيد ‌و‌ تمام هستي ‌و‌ نياز ‌و‌ اشتياق خود ‌را‌ در طبق اخلاص نهاده ‌و‌ لب ‌به‌ راز ‌و‌ نياز مي گشايد. ‌او‌ چون غريبه اي در شهري است که اينک آشنايي بس کريم يافته است. اين تمثيل ‌از‌ زبان مولوي چنين آمده است:



من غريبم ‌از‌ بيايان آمدم / بر اميد لطف يزدان آمدم

بوي لطف ‌او‌ بيايان ها گرفت / ذره هاي ريگ هم جانها گرفت

تا دين جا بهر دينار آمدم / چون رسيدم مست ديدار آمدم



از سوي ديگر، همه چيز ‌را‌ ‌از‌ خدا مي خواهد؛ زيرا که مفهوم حقيقي توحيد ‌را‌ دريافته است ‌و‌ لاموثر في الوجود الا الله ‌را‌ ‌به‌ نحو اتم درمي يابد. پس نيک مي داند همين دعا هم ‌به‌ اعتباري ‌از‌ حق است.



هم دعا ‌از‌ تو اجابت هم ز توست

ايمني ‌از‌ تو مهابت هم ز توست



خودشناسي تحقيقي

وقتي ‌با‌ انسان معاصر مواجه مي شويم درمي يابيم که وي بشدت ‌از‌ توجه ‌به‌ توحيد گريزان شده است. دوران مدرن ‌با‌ وجهه غفلت ‌از‌ خود که مصادف ‌با‌ غفلت ‌از‌ خداست شناخته مي شود. اعتبار آدمي ‌به‌ هر چه بيشتر ماشين شدن است. نه هر چه بيشتر آدمي شدن. پرسشهايي ‌از‌ اين دست که من کيستم؟ ‌از‌ کجا آمده يا ‌به‌ کجا مي روم؟ مغفول نهاده شده اند. آنچه بيشتر اهميت دارد بهره وري مادي ‌از‌ اکنون است. اين همان غفلتي است که آدمي ‌را‌ در تار خود محصور مي کند. بي معنايي زندگي نتيجه اين غفلت است. بخش بزرگي ‌از‌ نياز حقيقي آدمي وانهاده مي شود ‌و‌ سعي مي شود ‌با‌ اشتغال وي ‌با‌ پديده هاي ديگر پاسخي ‌به‌ آن نيازها داده شود، اما در حقيقت آن پاسخها، پاسخهاي اصلي نبوده ‌و‌ فطرت آدمي ‌را‌ آرام نمي نمايند.  

غفلت ‌و‌ عدم تفکر ‌از‌ ويژگي هاي دوران مدرنيته اند. آنچه اعتبار دارد، اينجا ‌و‌ اکنون است. ديدگاه علمي که بر جهان مدرنيته غلبه يافته است ، خدايان جديدي براي آن آفريده است. اين خدايان که در مقابل توحيدند، خدايان تکثير نام دارند. انسان مدرنيته ‌به‌ جاي اعتماد ‌و‌ توکل بر خداي توحيد ‌به‌ خدايان تکثير اعتماد ‌و‌ توکل مي کند ‌و‌ ‌از‌ آستان رحمن دور مي شود. بيشتر دانسته هاي علمي در تمدن جديد ظني اند. اين ‌به‌ آن معني است نظريه ها در آن ظني الدلاله اند نه قطعي الدلاله. خداوند در قرآن مجيد تبيين روشني ‌از‌ ظن در مقابل علم بيان فرموده اند که قابل تامل جدي است ‌و‌ ‌از‌ حوصله اين نوشتار خارج است. در سوره نجم آمده است: آنان چيزي جز گمان ‌و‌ ظن ‌را‌ پيروي نمي کنند ‌و‌ ظن چيزي شايسته ‌از‌ حق ‌را‌ ‌به‌ دست نمي آورد.

ظني که خود ‌را‌ ‌به‌ جاي علم نهاده است ‌و‌ نام خود ‌را‌ روش علمي نهاده ، آدمي ‌را‌ ‌از‌ شناخت خود ‌و‌ هستي ‌و‌ خداي دورتر نموده است. آنچنان که رستم راي فيزيکدان ‌و‌ منتقد اجتماعي مي گويد، روش علمي عبارت است ‌از‌ قبول علم ‌به‌ عنوان الهيات ‌و‌ فرض فناوري ‌به‌ عنوان دين روزانه. «روش علمي» راهي براي نگاه ‌به‌ عالم است که نوعي ارزش صدق که قبلا براي متن وحياني متصور بودعلم مي دهد. ‌با‌ وجود اين حقيقت که بسيار ‌از‌ فيلسوفان ، دانشمندان ‌و‌ نويسندگان دوران مدرنيسم ، روش علمي ‌را‌ مورد انتقاد قرار داده اند؛ هنوز بسيار ‌از‌ مردم جهان ، حتي آنها که تحصيل کرده اند ‌و‌ بايد بهتر بفهمند، معرفت علمي ‌را‌ ‌به‌ عنوان تنها راه قابل اتکااطمينان مي شناسند. فرهنگ مردم غرب ‌و‌ امروزه مشابه آن فرهنگ که در گستره بزرگي فرهنگ مردم مسلمان شده است بر ديدگاهي درباره جهان ، حيات انساني ‌و‌ سرنوشت انسان بنا شده که درآن نظريه هاي علمي ، چونان حقيقت اند. علم تنها پاسخگوي قابل اعتماد پرسش ‌از‌ هستي است.

اين دانش ظني هيچ کمکي در معرفت آدمي نسبت خود ‌و‌ هستي نمي تواند انجام دهد. ‌از‌ سوي ديگر ما برابريم ‌با‌ آگاهي مان ‌از‌ پديده ها. آنيم که مي دانيم. فطرتمان بر تکامل ‌و‌ سيري ‌از‌ فهم بنا شده است. هرچه بيشتر بدانيم ، انسان تريم. هر چه در غفلت ‌و‌ بي انديشندگي باشيم ، ‌از‌ خود انساني مان دورتر شده ايم. ‌به‌ هر اندازه که آدميان در غفلت ‌از‌ فطرت خود باشند، ‌به‌ همان ميزان ‌از‌ کيستي خود ‌و‌ هستي در جهالتند. ‌به‌ همان اندازه که فطرت شناخته ‌و‌ تصديق شود، آنها مي توانند اشيا ‌را‌ چنان که در واقع هستند، بشناسند. صحيفه ‌به‌ دنبال شناساندن فطرت ‌و‌ رجوع ‌به‌ آن است. صحيفه نمي خواهد ‌به‌ گسترش اطلاعات ‌و‌ پايگاه داده ها کمک کند. صحيفه مي خواهد معرفتي ‌را‌ بنيان نهد که در پي آن آدمي ‌از‌ دام غفلت ‌به‌ درآمده ‌و‌ ‌به‌ خودشناسي تحقيقي دست يابد ‌و‌ در سايه سار آن ‌به‌ کمال انساني دست يابد.

 
 
 
 
 
 
 
mehrab motavally